من غلامرضا تختی 19 سال دارم!
۱۶۶۱۱۳
۱۳ دی ۱۳۹۳ - ۱۴:۳۰
۱۴۲۸۸
«این مرد جوان را که اینگونه در کنار دوستش خوشحال به نظر می رسد، کمتر کسی ممکن است به قیافه بشناسد اما نام او آوازه ای به بلندای نیم قرن خاطره پهلوانی در ایران دارد؛ او غلامرضا تختی است، فرزند بابک تختی و منیرو روانی پور.

مجله اینترنتی برترین ها




مجله تماشاگران امروز: «این مرد جوان را که اینگونه در کنار دوستش خوشحال به نظر می رسد، کمتر کسی ممکن است به قیافه بشناسد اما نام او آوازه ای به بلندای نیم قرن خاطره پهلوانی در ایران دارد؛ او غلامرضا تختی است، فرزند بابک تختی و منیرو روانی پور. نوه خوش سیمای جهان پهلوان تختی که حالا سال هاست در آمریکا زندگی می کند. سرنوشت غلامرضا تختی جوان، شوخی تلخ روزگار است.»

این را در اینستاگرام تماشاگران امروز نوشته بودیم به بهانه عکس های جدیدی که خانم منیرو روانی پور از فرزند برومندش در صفحه شخصی اش منتشر کرده بود. غلامرضا تختی، وبلاگی دارد که تا چند سال پیش هر از گاهی به روز می شد. او که از ابتدای نوجوانی اش به آمریکا رفته، یک بار از این نوشته بود که معلم آمریکایی اش وقتی فهمیده که نوه تختی بزرگ است، کلی تحویلش گرفته. نوشته او را بازنشر می کنیم به بهانه نزدیک شدن به 17 دی ماه که سالگرد مرگ جهان پهلوان قصه ماست. توضیح اینکه این متن سال 1386 نوشته شده:

من غلامرضا تختی 19 سال دارم!

«دیروز سالگرد پدربزرگم بود و ما نبودیم. آن سال هایی که بودیم مامانم و بابام شیر و موز می آوردن مدرسه. بعد از مدرسه هم من و مامانم می رفتیم خانه مادربزرگم و صبر می کردیم تا شب که بابام بیاد از ابن بابویه و حسینیه ارشاد... تلویزیون روشن بود اما پدرم را نشان نمی دادند. این بود که همه خیال می کردند بابام نرفته. ما مجبور بودیم به تلفن ها جواب بدهیم و بگوییم که بابام آنجا بود، بعد همه فهمیدند که چرا بابام را نشان نمی دهند. با اینکه او از همه بلندتر و پرزورتر و قشنگ تر است و تازه فرزند جهان پهلوان هم هست...

من اینجا که آمدم به مادرم گفتم هیچ کس مرا نمی شناسد و من چطور بروم مدرسه؟ تو ایران همه می دانستند من کی هستم اما اینجا چه کسی می فهمد؟ مادرم گفت چه بهتر، خودت باید کاری کنی که همه تو را بشناسند. این بود که درس خواندم خیلی. تو زبان انگلیسی اول شدم بین دانش آموزان آمریکایی.

توی سه کلاس ریاضی اول شدم و توی چهار کلاس علوم اول شدم و خیلی جایزه گرفتم. تازه به خاطر اینکه به یک بچه چینی کمک کردم کارت مخصوص به من دادند و تازه آن وقت بود که فهمیدم من هم کمی خوب هستم. بعد یکی از معلم ها به من گفت درباره شب یلدا کار کنم، تحقیق کنم. کردم. دیدم چقدر قشنگ است شب یلدا، همان وقت دلم می خواست بیایم ایران. اما مادرم همین جا شب یلدا گرفت و خلاصه بعد از این تحقیق، معلمم جلو همه به من گفت تو با آن قهرمان ایرانی که توی اینترنت اسمش پر است، چه نسبتی داری... گفتم نوه او هستم. همه برگشتن به من نگاه کردند و از آن روز کارم سه برابر شده. یکی برای خودم درس می خوانم، یکی هم برای اینکه نگویند نوه جهان پهلوان چیزی سرش نمی شود.»
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج