طنز؛ فیلم سازی به سبک کیمیایی!
۳۱۱۹۹۷
۱۵ فروردين ۱۳۹۵ - ۰۹:۰۲
۱۱۷۳۹ 
حتما قبول دارید که بعضی دیالوگ ها و لحظات در تمام فیلم های مسعود کیمیایی دیده می شود. بر همین اساس سعی کردم داستانی بنویسم که خیلی شبیه آثار کیمیایی باشد.
ویژه نامه نورورزی روزنامه قانون - مهرداد نعیمی: حتما قبول دارید که بعضی دیالوگ ها و لحظات در تمام فیلم های مسعود کیمیایی دیده می شود. بر همین اساس سعی کردم داستانی بنویسم که خیلی شبیه آثار کیمیایی باشد. شما هم سعی کنید دیالوگ ها را با همان لحن بازیگران آثار او بخوانید:

فیلم سازی به سبک کیمیایی!

بخش اول

قهرمان از نامزدی ها ناراحت، پس از آزادی از زندان به دیدار اسطوره اش رفعت خان می رود تا از او نصیحت بشوند. رفعت خان می گوید: خوشحالم که آزاد شدی. مراقب باش دیگه دچار تقصیری نشی که بری توی هلفدونی.

قهرمان: توی این سرنوشت من، هرچی شد تقصیر من بود. اگه ننه بابام نمی دونستن درس چیه تقصیر من بود که بی سواد موندم. اگه دنبال دو زار بودم که جمع کنم برم خارج و کسی به قرض نداد، تقصیر من بود. اگه پول نداشتم ساندویچ بخرم، کتاب بخرم، شب رو توی قهوه خونه صبح نکنم تقصیر من بود.

 اگه کسی نبود یادم بده فکرکردن چه جوریه (رو به رفعت خان می کند و احساساتی تر از قبل می گوید) تقصیر من بود! رفعت خان، من نون سنگک دیدم، نون بربری، تافتون، لواش، باگت، از این نون گردویی خوشمزه ها... همه رو دیدم. یه نون دیگه م هست مثل سنگ می مونه... می دونی خودت. اونم دیدم. ولی چیزی که ندیدم نون حلال بود، همینم تقصیر من بود!»

رفعت خان: «زرنگی ت رو بفروش حواستو نفروش. معرفت تو حواسه، مردونگی و فهم تو حواسه. عزت تو حواسه. آبی که می خوری، می دونی از کدوم لوله س؟»

قهرمان: «تو حواسه؟»

رفعت خان: «نه از آّب انباره! اشتباه گفتی. من آدم هیچ کس نیستم. رو آجر خودم فر می زنم! تو هم آدم هیشکی نباش.»

قهرمان به نقطه ای در دوردست ها خیره شده و سخت به فکر فرو رفته است!

بخش دوم

رفیق همیشگی اش به دیدارش آمده. اولش حدود بیست دقیقه بدون اینکه حرفی بزنند بهم زُل می زنند. بعد رفیق جلو می آید، قهرمان را بغل کرده، شانه هایش را می بوسد و می گوید: «هرچی دارم، از تو دارم، همین نفس رو، تا نفس آخرم، تا آخر نفسم، آخر نفسم تا و نفسم تا آخرم. نفس به نفس از تو دارم، تو نفس منی رفیق.»

قهرمان: «تو رفیق منی. همه کس منی... ولی این قدر تنها شدم که نارفیق جرات می کنه سلام کنه. دلم می خواد این حرفاتو باور کنم ولی از رو تنهایی نباشه!»

رفیق: «برادر که برادرتر از خودت برادری نیست، بذار تنم سامون بگیره، بگیر به خودت منو... اصغر کوبیده و جعفر شیشلیک واسه من رفیق نمی شن. من بی کسم... بی کس!» (بی کس دوم را با بغض می گوید)
همدیگر را بغل می کنند و تا مرز آبلمبوگیری فشار می دهند.

بخش سوم

قهرمان پیش از رفتن به ماموریت سراغ همسرش آمده است.

قهرمان: وقتی عاشق باشی حسوید. من نمی خوام توی شک، نفس کم آورده باشم... من نمی خوام واسه تو و زندگی یه درخت تانشده باشم.

زن: چشمم به در زندگیمونه... نیای توووو، خودمم میام بیرون. اونم تا آخر عمر پشیمون شده ت. نرو این بار... می بازی!

قهرمان: همه راه رو اومدم. مونده زور آخر... نمیشه بی خیال بشم حالا که دارم همه چی رو روی قلبم می بازم، وقتی قلبتو باختی دیگه تا آخر عمر چیزی رو نمی بری!

زن: زخما دهن وا می کنن وقتی دل از دشنه پُره. دست منو بگیر که پام روی خون عشقم می سُره! نمی خوام خون ریخته ت رو ببینم.

قهرمان: از تو دل کندن جیگر شیر می خواد و دل کفتر. ولی باس برم این بار آخرو... منتظرم بمون.

از هم جدا می شوند. هر دو زیرپوستی اشک می ریزند!

بخش چهارم

قهرمان ناغافل وارد دم و دستگاه آدم بدها می شود. همه به او نگاه می کنند بعد کار خودشان را از سر می گیرند.

قهرمان: نشناختی من کی ام یا صرف نداره بشناسی؟ ببین. کوتاه بگم بدون حاشیه... من آدمایی مثل تو رو خوب می شناسم. تو نشئگی را با جیب بابات رفتی ولی من خماری رو با پای پیاده...

آدم بده: وجدان جاش ته صندوق خونه س... نزنی می زننت، شقه شقه می کنن... می افتن روت گوشتای تنتو می کنن (به صورت نمادین پشت پنجره آقایی مشغول کندن پوست یک گاور است) نه ساعتشه نه روزشه که حال تو بگیرم وگرنه الان زنده نبودی.

قهرمان: نصبحت نکن، قلمبه هم حرف نزن، بیا وایسا نگاه کن. ببین و دست به هیچی نزن. منو نگاه نکن. حلیمو چربش کن دامادو رنگش کن... این سفره رو جمعش کن. مصبتو مصیبت... ناچاری مال دروغه... آدم زندون دراومده رو کی بهش کار می ده؟ هر روز خدا تا تمومبشه یه کرور آدم یا می بره بالا یا می زنه زمین. نه میشه گفت بی خیال نه میشه گفت زنبور... هرچی باهات می خوام سرراست صحبت کنم هی چپ و راست می ری... ناخوشی از سر و روت می باره. از ریخت این دنیا که شماها توش زندگی می کنید بدم میاد. تو گرگ توی خونه و رفاقتی. من کسی نیستم که بین راست و دروغم، پول و قدرت باشه. نمی خوام توی این کلک بزرگ باشم.

دو طرف وارد درگیری می شوند و دقایقی طولانی به هم شلیک می کنند. قهرمان آدم بده را می کشد اما خودش هم تیر می خورد. هر جوری است خودش را به رفیقش می رساند.

بخش پنجم

رفیق از بازگشتش خوشحال است و اول می خندد ولی بعد حس می کند او سرحال نیست. می گوید: تو تیر خوردی؟

قهرمان: نه... نترس من تا آخر این بازی رو رفتم. اول و آخرش یه شکله! اگه اینجاییم و سلامت، فقط دولتی چشمانی ملیحه س... بعد من مراقب ملیحه باش.

رفیق: به خدا تو جونمی. تو خونمی. من کی ام؟ تو یجور ناجوری هستی. گلوله خوردی؟

قهرمان: نه رفیق چیزیم نیس.. من جون کندم که رسیدم به امروز و امشب... روزش گذشت. شبش مونده هنوز! می خوام جاده مو صاف برم. اونم با تو... واسه اینکه برام رفیقی... کِی برات کج خواستم؟

رفیق: هیچ وقت. منی که از دو سالگیم از ننه و بابام یتیم میشه. منی که توی بزرگ شدنم خلافی نبود از کنارش رد نشده باشم. تو باعث شدی نَرَم وسط این همه نامردی و گناه. حالت خوبه... نکنه گلوله خوردی؟

قهرمان: مطمئن. تو فقط بگوم که از کدوم طرف می شه به آرامش رسید؟ وقتی توی چشم هر کسی، برق فریب رو می شه دید... راه ضیافت رو به من دستای کی نشون می ده؟ وقتی زندگی با چاقو قسمت می شه. تمرین مرگ می کنم توی گود این پیاده رو. یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو... اینجا آخر خطه. برو زودتر برس به ملیحه.

قهرمان با چشم های باز جان می دهد. رفیقش می پرسد: پسر رنگت پریده. مطمئنی گلوله نخوردی؟
انتشار یافته: 1
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
16:46 - 1395/01/15
اینکه میخوای طنز بنویسی خوبه ولی عزیزم چرت ننویس
یکم کتاب بخون یکم معلومات ادبی رو ببر بالا که وقت بقیه رو تلف نکنی
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج