شش مرحله ای که دیزنی را از فرش به اوج رساند
۳۶۴۹۴۹
۲۲ مرداد ۱۳۹۵ - ۰۷:۱۱
۱۲۳۰۲ 
چشمان جان لستر، خیس است و انگار به خاطر همین نمناکی، می درخشد. دستش را دراز می کند و به گرمی دستم را می فشارد. موقع حرف زدن، به عمق چشمانم نگاه می کند. لستر درکی قوی دارد و می تواند کوچک ترین چیزها را احساس کند.
مجله همشهری دانستنیها: چشمان جان لستر، خیس است و انگار به خاطر همین نمناکی، می درخشد. دستش را دراز می کند و به گرمی دستم را می فشارد. موقع حرف زدن، به عمق چشمانم نگاه می کند. لستر درکی قوی دارد و می تواند کوچک ترین چیزها را احساس کند. برای مدیران دیگر استودیوها، شاید این موضوع نشانه ای از ریاکاری یا حتی بازی دادن بقیه افراد به نظر برسد. اما لستر، مدیر تولید استودیوهای انیمیشن سازی والت دیزنی و پیکسار، احتمالا باحرارت ترین، احساسی ترین و پرشورترین کسی است که در هالیوود کار می کند. پس باید دیدگاه های بدبینانه تان را پشت در دفتر مملو از اسباب بازی او بگذارید و بعد وارد شوید.

شش مرحله ای که دیزنی را از فرش به اوج رساند (اسلایدشو)

احساس ها [و اشک ها]ی او واقعی است؛ لستر اهل نمایش و ظاهرسازی نیست. او به سادگی این موضوع را توضیح می دهد که چرا موفقیت انیمیشن بلند یخ زده- پرفروش ترین انیمیشن بلند تاریخ سینما که نخستین اسکار «انیمیشن بلند» را برای استودیو دیزنی به ارمغان آورد- این قدر برای او و باقی کارکنان دیزنی در دفتر اصلی این استودیو در «بربنک» (Burbank) کالیفرنیا، اهمیت دارد. خودش می گوید: «عاشق آدم های اینجا هستم و دوست دارم همیشه مراقب شان باشم. والت دیزنی را هم خیلی دوستدارم و شیفته انیمیشن های سرگرم کننده آن بودم. می خواستم این استودیو به کارش ادامه بدهد.»

شش مرحله ای که دیزنی را از فرش به اوج رساند

اکنون ده سال از زمانی که دیزنی پیکسار را خرید می گذرد. ده سالی می شود که «باب ایگر» (Bob Iger) مدیرعامل دیزنی، جان لستر و «اد کتمول» (Ed Catmull) رییس پیکسار را مسئول بخش بحران زده انیمیشن سازی دیزنی کرد. بیش از یک دهه بود که دیزنی هیچ انیمیشن موفقی بیرون نداده بود. شکستی خیره کننده برای شناخته شده ترین و نمادین ترین استودیوی انیمیشن سازی در جهان. وقتی لستر و کتمول وارد شدند، ابتدا بحث تعطیلی کامل بخش انیمیشن سازی دیزنی و جایگزینی آن با پیسکار مطرح شد. ولی انیمیشن «دامبو، فیل پرنده» محبوب ترین فیلم سینمایی لستر در طول تاریخ سینما بود. کتمول هم ساعت های بی شماری از کودکی اش را صرف خیالبافی در جهان «پینوکیو» و «پیتر پن» کرده بود. مهم تر اینکه دیزنی الهام بخش اصلی شغل و حرفه آنها بود. لستر می گوید: «فشار زیادی روی ما بود تا درهای دیزنی را ببندیم. لی من و اد تحت هیچ شرایطی نمی توانستیم چنین کاری بکنیم.»

آنها به جای تعطیل کردن دیزنی و نشاندن پیکسار به جای آن، وارد چالشی بزرگ شدند؛ اینکه این استودیوی انیمیشن سازی را نجات بدهند و به عنوان استودیویی کاملا مستقل از پیکسار، اداره اش کنند. امروز با خیال راحت می توان گفت که عملیات نجات موفقیت آمیز بوده، جادوی دیزنی برگشته و این استودیو بار دیگر می تواند از رقبایش پیشی بگیرد. لستر و کتمول کسب و کاری پردرآمد را نجات دادند، اما موفقیت شان صرفا تجاری نبود؛ آنها یک پیروزی فرهنگی به دست آوردند و بعد از یک دهه تاریک در دیزنی، توانستند باز هم «دیزنی انیمیشن» را به استودیویی بزرگ و موفق تبدیل کنند.

1- همکاری لستر و مارول

یکی دیگر از نشانه های موفقیت آنها، دو سال پیش از راه رسید؛ انیمیشن «شش ابرقهرمان» که هفتمین انیمیشن بلنددیزنی پس از ورود لستر و کتمول و نخستین انیمیشن این استودیو براساس کمیک بوک های مارول محسوب می شود. البته شش ابرقهرمان نتوانست موفقیت بین المللی یخ زده را تکرار کند (شاید به این دلیل که در فیلم، خبری از شاهزاده و مرد رویایی نبود)، اما می شد آن را بلندپروازانه ترین انیمیشن دیزنی به لحاظ جنب و جوش و صحنه های اکشن به حساب آورد.

شش مرحله ای که دیزنی را از فرش به اوج رساند

داستان فیلم در «سان فرانسوکویو» (San Fransokoyo)- ترکیبی حیرت انگیز و پرجزییات از ابرشهری ژاپنی و سان فرانسیسکویی اغراق شده- می گذرد؛ تیرک های افقی بالای ستون های «پل دروازه طلایی» (Golden Gate Bridge)، کمی به سمت بالا تاب برداشته اند تا شبیه دروازه های سنتی ژاپنی شوند.

جهان این انیمیشن به قدری استادانه طراحی شده که از انیمیشن های قبلی دیزنی (از قبیل یخ زده و رالف خرابش کن!) نیز پیش تر رفته؛ طراحی صحنه و سکانس های اکشن این انیمیشن خیره کننده است. اما اصل داستان به ارتباط «هیرو» (Hiro) و «بی مکس» (Baymax) مربوط می شود؛ یک مهندس روباتیک جوان و نابغه (هیرو) که رباتی پرستار (بی مکس) از او مراقبت می کند.

بی مکس خاصیت جالبی دارد و می تواند هر وقت که لازم باشد، خودش را باد کند و حجیم تر و بزرگ تر شود. خط محوری شش ابرقهرمان (یعنی ارتباط احساسی هیرو و بی مکس)، دقیقا همان چیزی است که لستر به دنبال آن بود. هر کس می تواند انیمیشنی بسازد که به لحاظ فنی، خیره کننده باشد یا شوخی هایش اشک تان را دربیاورد. اما این برای لستر کافی نیست. احساساتی ترین تهیه کننده دنیا، بیش از هر چیز دیگری، می خواهد فیلم هایی بسازد که با بیننده ارتباط بگیرند و احساساتش را بیدار کنند.

2- دیزنی، رقیبی که جا ماند

روزی روزگاری، حول و حوش سال های تغییر قرن در شهر آفتابی بربنک کالیفرنیا، کمپانی انیمیشن سازی قدیمی و بزرگی وجود داشت که مثل سابق، فوق العاده نبود (درست مانند قهرمانی در سال های آخر زندگی اش). فیلم های این استودیو به شکل های گوناگونی بد بودند، اما یک چیز در موردشان مشترک بود؛ به قلب مخاطب نفوذ نمی کردند، در آنها خبری از شخصیت های فراموش شدنی نبود و کسی حاضر نبود برای خرید بلیت سینما یا دی وی دی هایشان پول بدهد.

شش مرحله ای که دیزنی را از فرش به اوج رساند

«دایناسور» (Dinosaur) ترکیبی عبوس از تصویربرداری زنده و انیمیشن بود؛ «آتلانتیس: امپراتوری گمشده» (Atlantis: The Lost Empire) به فاجعه ای در آینده شهری در زیر دریا می پرداخت؛ «برادر خرس» (Brother Bear) خواب آور و پیش بینی پذیر بود؛ «سیاره گنج» (Treasure Planet) قصد دزدانی دریایی را می گفت که به سفر فضایی می رفتند؛ «خانه ای در مزرعه» (Home on the rang) هم گاو خوشحال و خندانی را- با صداپیشگی «روزن بار» (Roseanne Barr)- به نمایش گذاشت. همه اینها را می توان با یک واژه ساده توصیف کرد: فراموش شدنی (تازه اگر فرض کنیم آن قدر صبور بوده اید که این انیمیشن ها را تا آخر تماشا کنید!)

در همین احوال و در جای دیگری در کالیفرنیا، استودیوی انیمیشن سازی جدیدی داشت موفقیت هایش را یکی پس از دیگری جشن می گرفت. درواقع به نظر می رسید که پیسکار- استودیویی محدود به استفاده از گرافیک کامپیوتری (CG) در «امری ویل» (Emeryville) کالیفرنیا- چیزی جز طلا تولید نمی کند. به ازای هر برادر خرسی که دیزنی تولید می کرد، پیکسار یک «در جست و جوی نمو» (Finding Nemo) بیرون می داد، موفقیت تجاری عظیمی به دست می آورد و دل منتقدان را می ربود. (بیایید به اسکارها اشاره نکنیم!) عصر طلایی تازه انیمیشن فرا رسیده بود و استودیو دیزنی نه تنها برای نخستین بار در تاریخ، رهبر این جریان انیمیشن سازی نبود، بلکه حتی بخش کوچکی از آن هم به حساب نمی آمد.

با این حال در نگاه اول مشخص نبود که چه چیز، فیلم های عالی پیکسار را از انیمیشن های بی قواره دیزنی متفاوت می کند. مطمئنا مسئله به کمبود منابع یا نیروی انسانی مربوط نمی شد؛ تعداد کسانی که برای تولید خانه ای در مزرعه (2004/1383) کار کردند، تقریبا با تعداد سازندگان «شیرشاه» در ده سال قبل برابر بود. اما به نظر می رسید فیلم های دیزنی فاقد یک عنصر کلیدی اند؛ قلب.

برای نمونه، همین خانه ای در مزرعه را در نظر بگیرید. از ترانه آغازین قابل پیش بینی اش تا فیلم نامه کاملا دقیقش درباره گاوی که خانه و دوستانش را گم می کند، فیلم مملو از الگوهای تکراری و شخصیت های حاشیه ای خسته کننده است. برعکس، انیمیشن «شگفت انگیزان» (Incredibles) پیکسار- که همان سال روی پرده رفت- از همان آغاز بیننده را با قهرمان دوست داشتنی و منحصر به فردش آشنا می کند؛ آنجا که ابرقهرمان اصلی انیمیشن با لباس کشباف مخصوص خود، با میکروفون کلنجار می رود تا آن را به لباسش وصل کند و همین طور که روی میکروفون می زند، می پرسد: «صدا می آد؟ من می تونم از دیوار رد بشم، اما نمی تونم اینو وصل کنم.»

آقای شگفت انگیز هرچند یک ابرقهرمان است، ولی با ما تماشاگران فیلم فرقی ندارد. این همان چیزی است که روش قصه گویی پیکسار را بهینه می کند. لستر می گوید: «ارتباطی که با مخاطب برقرار می کنید، ارتباطی احساسی است. نمی شود به مخاطب بگویید که این طور یا آن طور احساس کند؛ او خودش باید احساسش را کشف کند.»

3- ضدمدیریت کلیشه ای

لستر و کتمول در استودیو پیکسار با استفاده از مجموعه ای از سیاست ها و تهیه کنندگانی با وظیفه حداکثرسازی واکنش ها و ارتباط های حسی مخاطبان، کمپانی تمام عیاری ساخته بودند. وقتی لستر به ایده ای چراغ سبز نشان می داد، کارگردان صاحب ایده به کمک گروهی از کارگردانان، نویسندگان و سرپرستان پیکسار، به بسط داستان می پرداخت. مسیری دشوار، طولانی و پردست انداز که فقط با شور و اشتیاق شخصی کارگردان و سرمایه گذاری فراوان روی فیلم می تواسنت به سرانجام برسد.

شش مرحله ای که دیزنی را از فرش به اوج رساند

اما فرآیند تولید در دیزنی، درست متضاد احساسات تماشاچی بود. دیزنی مثل بیشتر استودیوهای فیلم سازی، چندین دهه ای می شد که یک «گروه سی» (C-suit) را به خدمت گرفته بود. مجموعه ای از مدیران ارشد که گرچه گاهی با دست و دل بازی، عنوان «مدیران خلاقیت» هم به آنها داده می شد، اما درواقع مدیرانی کلیشه ای بودند که به افراد زیردست شان ماموریت می دادند پیش فرض های داستانی مبهم و نامشخص را به جادویی سینمایی تبدیل کنند.

«کریس باک» کارگردان یخ زده می گوید: «سال 1978/ 1357 که کارم را در دیزنی آغاز کردم، مدیریت استودیو به عهده داماد والت دیزنی «ران میلر» بود. مرد خوبی بود، ولی فیلم ساز