پابلو نرودا: من چندان سیاسی نیستم
۳۹۳۳۴۱
۰۳ مهر ۱۳۹۵ - ۱۳:۵۹
۳۹۴۲ 
به مناسبت سالروز درگذشت اش
پابلو نرودا، شاعر افسانه ای شیلیایی، در این گفت و گو که در سال های پایانی عمرش انجام داد، می گوید اگر دو گزینه پست ریاست جمهوری و اهدای جایزه نوبل را برای او روی میز بگذارند، بلند می شود و پشت میز دیگری می نشیند.
هفته نامه چلچراغ: پابلو نرودا، شاعر افسانه ای شیلیایی، در این گفت و گو که در سال های پایانی عمرش انجام داد، می گوید اگر دو گزینه پست ریاست جمهوری و اهدای جایزه نوبل را برای او روی میز بگذارند، بلند می شود و پشت میز دیگری می نشیند.

من چندان سیاسی نیستم
 
آقای نرودا، چرا اسمتان را عوض کردید؟ و چرا «پابلو نرودا» را انتخاب کردید؟

یادم نمی آید. من فقط 13، 14 سالم بود. یادم می آید من می خواستم نویسنده شوم و این پدرم را خیلی ناراحت می کرد. کلا فکر می کرد نویسندگی برای خانواده و من تباهی می آورد. به ویژه فکر می کرد من را به زندگی عبث و بیهوده ای می کشاند. او دلایل خاص خودش را برای این طرز فکرش داشت. من این دلایل را اصلا قبول نداشتم. اولین اقدام تدافعی که در مقابل ایشان انتخاب کردم، این بود که اسمم را عوض کنم.

اگر شما رییس جمهور شیلی شوید، به نویسندگی ادامه می دهید؟

نویسندگی برای من مثل نفس کشیدن است. بدون نفس کشیدن نمی توانم زندگی کنم و بدون نویسندگی هم نمی توانم زندگی کنم.

کدام شاعران دنبال پست و مقام بالای سیاسی بوده اند و موفق شده اند به آن برسند؟

دوره ما دوره حکومت کردن شاعران است. برای مثال مائو تسه تونگ و هوشی مین. مائو تسه تونگ خصوصیات دیگری هم دارد. همان طور که می دانید، او برخلاف من شناگر ماهری است. هم چنین یک شاعر بزرگ دیگری هم به نام لئوپُلد سنجور هست که رییس جمهور سنگال است.
 
دیگری اِمِه سزر است که شاعر سورئالیسم است. او شهردار فور دو فرنس در مارتینیک در دریای کاراییب است. در کشور من شاعران همیشه در سیاست دخالت کرده اند. هرچند هیچ وقت شاعری نداشته ایم که رییس جمهور باشد. از سوی دیگر نویسندگانی در آمریکای لاتین بوده اند که رییس جمهور شده اند. مثل رومولو گایه گاوس رییس جمهور ونزوئلا.

فعالیت های تبلیغاتی ریاست جمهوری را چطور اداره می کنید؟

یک خط مشی فراهم شده است. همیشه ترانه های محلی در ابتدا هستند. بعد از آن شخصی تعیین می شود تا او چهارچوب فعالیت های سیاسی را توضیح بدهد. بعد متنی را می خواهم که برای صحبت کردن با مردم آماده کرده ام. آن خیلی راحت تر است و کمتر سازمان دهی شده است.
 
بیشتر شاعرانه است. من تقریبا همیشه با شعر حرفم را تمام می کنم. اگر شعر نخوانم، مردم مایوس می روند. البته آن ها می خواهند افکار سیاسی ام را هم بشنوند. اما من بیش از حد به جنبه های سیاسی و اقتصادی نمی پردازم. چون مردم زبان دیگری هم احتیاج دارند.

وقتی اشعارتان را می خوانید، مردم چه واکنشی نشان می دهند؟

آن ها خیلی مرا دوست دارند. هیجان زده می شوند. نمی توانم وارد مکانی بشوم یا از جایی خارج بشوم. یک محافظ ویژه دارم که من را بین جمعیتی که به سمتم فشار وارد می کنند، مشایعت می کند. چیزی که همه جا اتفاق می افتد.
 
من چندان سیاسی نیستم
 
اگر قرار بود بین ریاست جمهوری شیلی و جایزه نوبل یکی را انتخاب کنید، کدام را انتخاب می کردید؟

چنین سوالی برای انتخاب بین دو چیزِ خیالی نمی تواند وجود داشته باشد.

اگر دو گزینه ریاست جمهوری و جایزه نوبل را همین الان همین جا روی میزتان بگذارند، چطور؟

اگر این دو گزینه را روی میز من بگذارند، بلند می شوم و پشت میز دیگری می نشینم.

به نظرتان اهدای جایزه نوبل به ساموئل بکت درست بود؟

بله. این طور فکر می کنم. بکت کوتاه اما بی نقص می نویسد. جایزه نوبل به هر کس برسد، او همیشه افتخاری برای ادبیات محسوب می شود. من از آن آدم هایی نیستم که همیشه بحث می کنند آیا انتخاب فلانی عادلانه بود یا نه! اگر واقعا نکته مهمی درباره این جایزه وجود داشته باشد، این است که نوبل یک عنوان محترمانه و باعزت به نویسنده اعطا می کند. این موضوع مهم است.

پرشورترین خاطراتتان چه هستند؟

نمی دانم. شاید پرشورترین خاطراتم مربوط به زمانی باشد که اسپانیا بودم؛ محل اخوت شاعران. هرگز چنان گروه برادرانه ای در آمریکایی که پر از شایعه است، ندیده ام؛ پرشایعه آن گونه که درباره بوئنوس آیرس پایتخت آرژانتین می گویند. بعد از آن دیدن جمع دوستانم که با جنگ داخلی از هم پاشید، واقعا دردناک بود؛ جنگی که چهره مهیب سرکوب گری فاشیسم را به نمایش درآورد. دوستان من از هم پاشیدند.
 
بعضی ها مثل گارسیا لورکا و میگل ارناندث درست همان جا قتل عام شدند. برخی دیگر هم در تبعید فوت کردند. بقیه هم هنوز در تبعید هستند. این دوره از زندگی ام پر از اتفاقات و احساسات پرشوری بود که سیر زندگی ام را تغییر دادند.

الان اجازه ورود به اسپانیا را به شما می دهند؟

به طور رسمی ورود من به اسپانیا ممنوع نیست. یک بار از طرف سفارت شیلی در آن جا برای سخنرانی دعوت شدم. احتمال خیلی زیادی هست که اجازه ورود به من بدهند. ولی من مخصوصا نمی خواهم کار به آن جا برسد، چون این موضوع خیلی راحت می توانسته برای دولت اسپانیا موقعیتی را فراهم کند تا با اجازه ورود به کسانی که سرسختانه علیه آن جنگیدند، از خودش احساسات دموکراتیک نشان بدهد. نمی دانم.
 
ورود من به خیلی از کشورها ممنوع شده است و از خیلی کشورهای دیگر رانده شده ام، ولی در حقیقت این موضوع آن چنان که اوایل مایه رنجش من بود، دیگر ناراحتم نمی کند.

قصیده ای که شما درباره گارسیا لورکا قبل از مرگ او نوشتید، به طرز خاصی پایان تراژیک زندگی اش را پیش بینی می کرد.

بله، آن شعر عجیب است. عجیب به این دلیل که گارسیا لورکا شخصی شاد و بشاش بود. افراد خیلی کمی نظیر او دیده ام. او نمونه بود. بهتر است نگوییم مظهر موفقیت، اما واقعا مظهر عشق به زندگی بود. از هر لحظه عمرش لذت می برد. در خوشحالی بسیار ولخرج بود. به همین دلیل گناه اعدام او به دست فاشیسم یکی از نابخشودنی ترین گناهان این دولت است.
 
من چندان سیاسی نیستم
 
از سال هایی که در هند بودید، بیشتر از همه چه چیزی را به خاطر می آورید؟

ماندن من در هند اتفاقی بود که برای آن آماده نبودم. عظمت آن قاره ناآشنا مرا تسخیر کرد. با وجود این، احساس ناامیدی می کردم، چون زندگی و انزوای من در آن جا خیلی طولانی بود. گاهی به نظر می آمد در یک تابلوی رنگارنگ بی پایان، یک فیلم شگفت انگیز محبوس شده ام و اجازه ندارم آن را ترک کنم. من هرگز عرفانی را که راهنمای خارجی ها و مردم آمریکای لاتین در هند بوده، تجربه نکردم. مردمی که برای پیدا کردن راه حلی دینی برای دلهره هایشان به هند می روند، مسائل را متفاوت می بینند.
 
اما من عمیقا تحت تاثیر شرایط اجتماعی آن جا قرار گرفتم. ملت عظیم غیرمسلح و بسیار بی دفاع که تحت سلطه پادشاهی بریتانیا بودند. حتی فرهنگ بریتانیایی که علاقه وافری به آن داشتم، به نظرم نفرت انگیز می آمد، چون در آن زمان وسیله فرمانبرداری بسیاری از روشن فکران هندی شده بود. به جوانان شورشی آن قاره می پیوستم و با وجود پُست کنسولی ام توانستم همه انقلابیون را بشناسم؛ آن هایی که در اقدامات بزرگ شرکت داشتند و در نهایت هم به استقلال رسیدند.

آثارتان را می توان به بخش هایی تقسیم کرد، درست است؟

عقاید پیچیده ای در این زمینه دارم. من خودم بخش های خاصی سراغ ندارم. منتقدان به آن ها پی می برند. اگر بخواهم چیزی درباره اش بگویم، این است که شعر من ویژگی یک نظام را دارد. وقتی پسر خردسالی بودم، بچگانه بود. وقتی جوان بودم، جوانانه بود. وقتی سختی کشیدم، ناامیدانه بود. وقتی وارد نزاع و درگیری های اجتماعی شدم، ستیزه جویانه بود.
 
ترکیب همه این گرایش ها در شعر کنونی من هست. همیشه با توجه به نیاز درونی ام نوشته ام و تصور می کنم این خصلت در مورد همه نویسندگان به ویژه شاعران صدق می کند.

من شما را توی اتومبیل در حال نوشتن دیده ام.

من هرجا و هر زمانی که بتوانم می نویسم، اما همیشه در حال نوشتن هستم.

شما همیشه با دست می نویسید؟

از زمانی که تصادف کردم و یکی از انگشتانم شکست و تا چند ماه نتوانستم از ماشین تایپ استفاده کنم، به عادت دوران جوانی برگشته ام و با دست نوشته ام. وقتی انگشتم بهتر شد و می توانستم مجددا تایپ کنم ،متوجه شدم اشعاری که با دست می نویسم، پراحساس تر هستند و صورت تجسمی آن ها راحت تر تغییر پیدا می کند.

رابرت گِریوز، شاعر انگلیسی، در مصاحبه ای گفت برای فکر کردن تا آن جایی که امکان دارد، نباید در اطرافت وسایل غیردست ساز وجود داشته باشد. او می توانست این را هم اضافه کند که شعر باید با دست نوشته شود. ماشین تایپ، مرا زا ارتباط عمیق تر با شعر گفتن جدا کرد و دستانم دوباره مرا به آن ارتباط نزدیک کردند.

ساعات کاری شما به چه صورت است؟

برنامه ای ندارم. اما ترجیحا صبح ها می نویسم. این طور بگویم اگر شما این جا نبودید که من مجبور شوم وقتم را هدر بدهم و هم چنین وقت خودتان را هدر بدهید، من در حال نوشتن می بودم. در طول روز زیاد چیزی نمی خوانم. دوست دارم همه روز را بنویسم، اما معمولا قدرت یک فکر، یک عبارت، قدرت چیزی که به صورت عنان گسیخته از من می جوشد و می توانیم عنوان منسوخ «الهام بخش» را به آن بدهیم، در نهایت من را راضی یا خسته یا آرام یا تهی می کند. و این به این معناست که دیگر نمی توانم ادامه دهم.
 
گذشته از آن، من زندگی کردن را بیشتر از آن دوست دارم که بخواهم همه روز پشت یک میز بنشینم. دوستدارم خودم را در حوادث زندگی، خانه، سیاست و طبیعت قرار بدهم. من پیوسته در حال رفت و آمد هستم. اما با قوت می نویسم، هر موقع که بتوانم و هر جا که باشم. ممکن است افراد زیادی اطرافم باشند، ولی این من را اذیت نمی کند.
 
 من چندان سیاسی نیستم
 
شما خودتان را از چیزهایی که دور و برتان هستند، جدا می کنید؟

من ارتباطم را قطع می کنم، اما اگر یکباره همه چیز ساکت شود، آن وقت آن سکوت ناراحتم می کند.

شما هیچ وقت توجه زیادی به نثر نکرده اید.

نثر... من در کل زندگی ام نیاز به نوشتن نظم را احساس کرده ام. لحن نثر برایم جذاب نیست. من از نثر برای بیان نوعی احساس یا واقعه گذرا و ناپایدار استفاده می کنم که به روایت نزدیک باشد. واقعیت این است که من می توانستم نوشتن نثر را کاملا کنار بگذارم.

اگر قرار باشد آثارتان را از آتش بیرون بکشید، کدام یک را حفظ می کنید؟

احتمال هیچ کدام. برای چه کاری می خواهمشان؟ ترجیح می دهم در آن صورت دختری را نجات دهم... یا یک مجموعه خوب داستان های کارآگاهی... که خیلی بیشتر از آثار خودم مرا سرگرم می کند.

کدام یک از منتقدانتان بهتر آثار شما را درک کرده است؟

اوه! منتقدان من! منتقدان من با همه عشق و نفرت موجود در دنیا مرا تقریبا تکه تکه کرده اند. آدم در زندگی درست مثل هنر نمی تواند همه را راضی کند و این مسئله ای است که همواره با ماست.
 
انسان مدام در حال دریافت عشق و نفرت، نوازش و لگد دیگران است؛ این زندگی یک شاعر است. موضوعی که مرا ناراحت می کند، تصرف در معنای شعر و وقایع زندگی یک انسان است. مثلا طی کنگره انجمن قلم در نیویورک من اشعار اجتماعی ام را خواندم که هدیه من به کوبا در حمایت از انقلاب این کشور بود. حتی بیشتر آن ها را در کالیفرنیا خواندم.
 
با وجود این، نویسنده های کوبایی نامه ای امضا کردند و میلیون ها کپی از آن را توزیع کردند که عقاید من شبهه دار است و من فردی هستم که از جانب آمریکای شمالی حمایت می شوم. آن ها حتی این موضوع را مطرح کردند که ورود من به آمریکا نوعی جایزه بوده است.
 
این حرف اگر تهمت آمیز نبوده، کاملا احمقانه بوده است. چون نویسندگان متعددی از کشورهای سوسیالیستی وارد آمریکا شدند. حتی حضور نویسنده های کوبایی پیش بینی می شد. ما با رفتن به نیویورک شخصیت ضد امپریالیستمان را از دست ندادیم. در هر صورت این چیزی است که اتفاق افتاد، حال از روی شتاب زدگی یا سوءنیت نویسنده های کوبایی.

در حال حاضر کاندیداتوری من از طرف حزبم این واقعیت را نشان می دهد که گذشته ای انقلابی داشته ام. پیدا کردن یک نویسنده از بین نویسنده هایی که آن نامه را امضا کردند، واقعا سخت است؛ نویسنده ای که بشود یک اثر انقلابی را با آثار او مقایسه کرد، نویسنده ای که توانسته باشد یک صدم آن چه من انجام داده ام و برایش جنگیده ام، انجام داده باشد.

من چندان سیاسی نیستم
 
شما خیلی به خاطر روش زندگی تان و به ویژه موقعیت اقتصادی تان مورد انتقاد قرار گرفته اید.

در کل همه اش وهم است. تا اندازه ای میراث بدی از اسپانیا به ما رسیده است. اصلا تحمل نداریم ببینیم مردم مشهور شوند یا در زمینه ای متمایز شوند. آن ها کریستوف کلمب را در بند کردند وقتی به اسپانیا برگشت. چنین چیزی را در زن های پول دار حسود می بینیم که مدام به آن چه دیگران دارند و آن ها ندارند، فکر می کنند.
 
اما من همه زندگی ام را وقف اصلاح مردم کرده ام و کتاب هایی که در خانه دارم، همه محصول کار خودم هستند. من از هیچ کس سوءاستفاده نکرده ام. عجیب است. انتقادها و ملامت هایی که در مورد من وجود داشته، هرگز در مورد نویسندگانی که از نخست پول دار بوده اند، به کار گرفته نشده اند. در عوض همه این ملامت ها در حق من شده که 50 سال سابقه نویسندگی دارم.

آن ها همیشه می گویند: «نگاه کن، نگاه کن ببین چطور زندگی می کند! یک خانه رو به روی دریا دارد. خوب می خورد.» چقدر مزخرف. در وهله اول باید گفت نوشیدن چیزهای نامرغوب در شیلی خیلی کم اتفاق می افتد، چون همه باکیفیت هستند. این مشکل یک جورایی عقب ماندگی کشور ما و در مجموع پیش پاافتادگی عادات ما را نشان می دهد. شما خودتان به من گفته اید که نورمن میلر برای نوشتن سه مقاله برای مجله ای در آمریکای شمالی حدود 90 هزار دلار دریافت کرده است.
 
این جا اگر یک نویسنده آمریکای لاتین چنین مبلغی برای کاری که کرده است بگیرد، با موجی از اعتراضات نویسنده های دیگر مواجه می شود که معتقدند: «چه اهانتی! چقدر فجیع! کِی قرار است این وضع به پایان برسد؟» به جای این که همه از این بابت خوشحال شوند که یک نویسنده می تواند درخواست چنین حق الزحمه ای بکند. خب همان طور که گفتم، همه این ها بدشانسی هایی است که عنوان عقب ماندگی فرهنگی به آنها اطلاق می شود.
مطالب مرتبط
انتشار یافته: 1
در انتظار بررسی:0
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج