گفت و گوی منتشر نشده با زنده یاد «مرتضی احمدی» (2)
۴۴۷۵۶۹
۱۴ دی ۱۳۹۵ - ۱۴:۵۰
۶۹۴۹ 
آدم های زیادی در دنیا نیستند که صفای وجود مرتضی احمدی را داشته باشند؛ آن هم در این روزهایی که آدم های باصفا تعدادشان کم است.
ماهنامه پاراگراف - سمیه قاضی زاده: آدم های زیادی در دنیا نیستند که صفای وجود مرتضی احمدی را داشته باشند؛ آن هم در این روزهایی که آدم های باصفا تعدادشان کم است. نسل باسواد و باصفایی که مدتی است رو به انقراض رفته است. قطعا احمدی یکی از همان هایی بود که وقتی در جایی حاضر می شد، فضا را از آن خود می کرد. با آن انرژی و شور مثال زدنی که آدم را متعجب می کرد. آن هم در آن سن و سال.
 
 گفت و گوی منتشر نشده با زنده یاد «مرتضی احمدی» (2)
 
 اولین باری که رفتید سینما چه زمانی بود؟ یادتان می آید؟ شاید البته اول باید از تئاتر شروع کنم و بعد به سینما برسم.

ببینید دبیرستان شرف تنها مدرسه ای بود که در آن زمان فعالیت تئاتر داشت و من در سال 1318 اولین تئاترم را آنجا کار کردم. بیرون مدرسه هم دنبال تئاتر می گشتم. آن موقع ها سینما خیلی کم بود. شاید باورتان نشود. من اولین بار سینما را نزدیک میدان شاپور در زمان رضاشاه دیدم. دیوار یک طرف خیابان را سفید کرده بودند و از طرف دیگر فیلم را با آپارات روی دیوار می انداختند.
 
ما هم می نشستیم لب جوی و فیلم می دیدیم. البته راستش فیلم که نه! یک تصویرهایی می آمد و حرکت می کرد! تا این که در سال 1319 باخبر شدم کهزندهیاد «محمود منزوی» در «سینما سپه» یک ترانه فکاهی می خواند. پیش پرده خوانی تازه مدشده بود. خانواده من مذهبی بودند و از این کارها زیاد خوششان نمی آمد. من یواشکی تصنیف ها را حفظ می کردم و برای بچه های مدرسه می خواندم.

حوالی همان سال ها بود که تئاتر را هم به صورت جدی شروع کردید؟

بله. در سال 1322 تصمیم گرفتم تئاتر را به صورت حرفه ای ادامه بدهم اما چون دانشکده ای برای این حرفه نبود، تصمیم گرفتم از راه پیش پرده خوانی وارد کار بشوم. در تئاتر تهران آقایان محسنی، شیبانی، قنبری به این کار مشغول بودند. ولی چون تئاتر فرهنگ، همان پارس فعلی، پیش پرده خوان نداشت رفتم آنجا. آنها تصمیم گرفته بودند یک جورهایی مرا رد کنند ولی من ماندگار شدم.

چطور؟

در سالن انتظار نشسته بودم که مرحوم پرویز خطیبی سراغم آمد و گفت: پسر اینجا چه می خواهی؟ گفتم: می خواهم پیش پرده خوان بشوم. گفت: پول داری؟ گفتم: بله. پنج زار! گفت: پیش پرده من 12 تومان قیمتش است! آن را به من داد و گفت: حفظش کن و پنج شنبه هفته بعد برگرد. آنها می خواستند سانس اول روز جمعه که بیشتر لوطی ها و چاله میدانی ها می آمدند، برنامه ام را اجرا کنم که آنها من را هو کنند تادیگر سراغ این کار نیایم. فکر کردم چه جوری پیش پرده بخوانم که مردم خوششان بیاید. پس لباس یک فروشنده دوره گرد را پوشیدم و روز پنج شنبه با یک ارکستر به رهبری استاد رادمرد تمرین کردم و روی صحنه که رفتم و پیش پرده خواندم خیلی به خاطر سنتی بودنش مورد استقبال قرار گرفت. همان شب با من قرارداد بستند.

در آن سال ها 100 تومان خیلی پول بود و خیلی از هنرپیشه های تئاتر به من حسادت می کردند. در آن زمان ما خیلی حرمت پیش پرده را داشتیم چون مورد توجه خانواده ها بود و اما از اواخر دهه 20 آدم های سودجو اشعار ما را یادداشت می کردند و در بزم های شبانه می خواندند. وقتی دیدیم اصالت پیش پرده دارد از بین می رود کمتر می خواندیم دیگر.

مضمون آن پیش پرده ها بیشتر چه بود؟

اکثر آنها طنز انتقادی سیاسی شدید بودند. خوب یادم می آید که به خاطر اجرای پیش پرده «قدس شاهین» در پاییز 1323 به مدت شش ماه به کرمان تبعید شدم که اگیر پیگیری های آقای محمد مسعود نبود مجبور می شدم به کرمان بروم آن هم برای جوانی به سن و سال منکه تبعید واقعا وحشتناک بود چون هم کار و هم ورزشم را از دست می دادم. به خاطر همین اجراهای پیش پرده های سیاسی چند بار بدجور کتک خوردم تا آنجا که می ترسیدم خانه بروم و مادرم مرا با آن سر و شکل ببیند. اما ورزش پوست ما را کلفت کرده بود. به هرحال از سال 1332به طور کلی پیش پرده خوانی را کنار گذاشتم.

اما یک دوره ای تئاتر را رها کردید؛ داستان چه بود؟

بعد از کودتای 1332 که سالن های تئاتر را آتش زدند و ما را بیرون انداختند، تصمیم گرفتم دور این کارها راخط بکشم و بروم دنبال کار خودم. بازیگری را کنار گذاشتم و درخواست انتقالی به اهواز کردم. اتفاقا همه حساب هایم غلط از آب درآمده بود! روز دومی که وارد اهواز شدم، هنوز پستم را تحویل نگرفته بودم که از رادیوی اهواز آمدند سراغم و گفتند: بیا جوان های اینجا را جمع و جور کن و برای هنرپیشگی تربیت کن. هفت سال به طور افتخاری برایشان کار کردم و تا رسیدم تهران دوباره همان آش و همان کاسه برایم اتفاق افتاد.

دوبله را کی شروع کردید؟

زمانی که تلویزیون تازه راه اندازی شده بود می گفتند نباید به تئاتری های توی تلویزیون رل داد چون حرکات آنها تند است. ما خیلی دوست داشتیم ببینیم این تلویزیون چیست و وارد آن بشویم. پرس و جو کردیم. خجالت نکشیدیم. به حرف آنهایی که راهنمایی مان کردند گوش دادیم و وقتی از ما تست گرفتند، دیدند که انگار برای تلویزیون ساخته شده ایم و الان هم شصت و خرده ای سال متوالی است که عضو سازمان صدا و سیما هستم و جزو اولین نفراتی که برای دوبله فعالیت می کنم.

شما با این همه مشغله، چطور فرصت می کردید به خانواده تان برسید؟ حتما خانواده هم شما را حمایت می کردند؟

بهترین شانس زندگی من ازدواجم در سال 1334 بود. همسرم یکی از همکارانم در راه آهن بود که تمام فامیل دوستش داشتند. او مادر خوبی برای بچه هایم، زن خوبی برای من و دوست خوبی برای خانواده ام بود. با وجود سن و سال کمی که داشت، ریش سفید خانواده ماشد. در سال 1337 دخترم به دنیا آمد و سه سال بعد هم پسرم مازیار.

 من فکر می کرد هیچ کس  زندگی به این قشنگی نارد ولی انگار طبیعت به ما حسودی کرد! همسرم مریض شد و هفت سال با سرطان مبارزه کرد تا این که در پ سال 1350 درگذشت و من ماندم و یک دختر 13 ساله و یک پسر 10 ساله. ازدواج نکردم و بچه هایم را خودم بزرگ کردم و نتیجه خوبی هم گرفتم. مازیار در آمریکا زندگی می کند. تحصیلات عالیه و شغل خوبی دارد. عروسم مکزیکی است و دو تا نوه خوب پسری دارم. یک دختر و یک پسر. دخترم هم یک نوه خوب برایم آورده که در حال حاضر با او زندگی می کنم. او خیلی خوب ساز می زند. من خانواده خیلی خوب دارم و تا الان که به عنوان ریش سفید کنارشان زندگی کردهام.

رفتارتان با نوه تان مثل همان پدربزرگ جدی با نوه شیطان سریال «بوی عید» (یوسف تیموری) است؟

اصلا! چون پسر من چیز دیگری است. توی آن سریال، یوسف تیموری شیطنت می کرد ولی پسر من تمام حواسش جمع این است که من راحت باشم. من اصولا آدم بچه دوستی هستم. هیچ کس حق ندارد بچه ها را توی خانه من دعوا کند.
 
گفت و گوی منتشر نشده با زنده یاد «مرتضی احمدی» (2)

ما بیشتر درباره این صحبت کردیم که این موسیقی یکی از موسیقی های سنتی، فولکلور یا هر چیزی که اسمش را بگذاریم و متعلق به فرهنگ تهرانی است که حفظش یکی از ضرورت هاست و حالا خوشبختانه یا متاسفانه نهاد دولتی که به فکرش نیست آن را ثبت و ضبط کند و یک ناشر خصوصی هست که قدم جلو گذاشته و آقای احمدی هم به خاطر علاقه شخصی خودشان دنبال این کار بودند و جمع آوری کردند و زمینه انتشار اثر را فراهم کردند. صحبت من بخش دوم این ماجرا را در بر می گیرد. این که الان این سی دی آخری که در حال انتشار است، روی موسیقی امروز ما هم می تواند تاثیرگذار باشد؟
 
مثلا می تواند افقی جلوی چشم بعضی از موزیسین هایمان باز کند؟ این پتانسیل را دارد؟ به کار امروز موسیقی ما می آید یا نمی آید یا یک کار موضعی است که باید آن را صرفا نگه داریم و گوش کنیم و لذت ببریم از این که از گذشته دور تا امروز سفر کرده و شریک غم ها و شادی های مردم این شهر بوده و رسیده به ما و ما هم می توانیم با تمام نوستالژی که این آهنگ طی این دهه ها داشته یک چند صباحی را فارغ از مسائل پیرامون به این آهنگ ها گوش جان بسپاریم؟

اگر درست توزیع شود، یعنی در اختیار همه باشد و شنیده شود، بله. به دلیل این که این کار به نوعی کار آرشیوی است. این کار می تواند رفرنس باشد، می تواند تدریس شود، بخشی از تاریخ ماست. وقتی که دست بچه ها را می گیرند می برند شمس العماره و بازار را نشان شان می دهند، یا مثلا آینه کاری های گوشه های بازار را که هنوز باقی مانده نشان شان می دهند...، این صدای تهران است.

به نظر من می تواند یک بخششی از تدریس هنر تهران معاصر باشد. هنر تهران صد سال گذشته. این از بخش آکادمیکش. از بخش عمومی اش مطمئن باشید وقتی که این کار توسط مردم زمزمه شود، پس تاثیر گذاشته است و بر هر کسی باید مدل خودش تاثیر بگذارد.

الان زمستان است و شیشه ماشین بالاست اما اگر سه ماه پیش بود، می دیدی که این صدا از ماشین ها پخش می شود. منظورم از «اگر توزیع درست شود» این بود که اگر از هر جایی که باید پخش می شد، از تلویزیون، رادیو.

ما در شرایط یکسان نیستیم که بخواهیم یکسان بررسی کنیم. خیلی از موسیقی ها باربط و بی ربط از طریق رسانه های مختلف پخش می شود، چه کاست، سی دی، اینترنت، رادیو، تلویزیون، ایرانسل و... به نظر من تاثیر یعنی تا همین جا.

خیلی ها روی موبایل هایشان این آهنگ ها را گذاشتند. این یعنی تاثیر. درست است که ما نمی توانیم خودمان را مقایسه کنیم. یعنی نباید مقایسه کنیم با خواننده ای که صدایش از رادیو و تلویزیون پخش می شود، صبح به «صبح بخیر ایران» یا برنامه های تلویزیونی دیگر می رود و شب به جایی دیگر. به هر حال استقبال یا اقبال عمومی دارد. ما درباره یک موزیک جدی فرهنگی، تاریخی و ارزشی خودمان صحبت می کنیم که به هر حال الان در مسیر درست قرار گرفته است. این کاری بوده که چهل، پنجاه سال است هر کسی که بلد بوده غلط بلد بوده. خیلی ها هم در حال غلط گیری این آهنگ در ذهن شان هستند.

خیلی ها هم به خاطر دارند. مثلا مادرم یا مادربزرگم می گفتند که چرا این آهنگ یا آن یکی نیست.

مردم را خوشحال می کند و واقعا کاربردش همین است. امروز رفته بودم قنادی خیلی خوشحال شدم. یک زمانی آدم احساس می کند که به معشوقه اش رسیده است و آن چیزی را که می خواسته به دست آورده و گرفته. داشتم از قنادی بیرون می آمدم که یک آقایی به طرفم آمد، با موتور بود و موتورش را پارک کرده بود و «مو سر لج ننداز» را می خواند. گفت شنیدی اینو؟ گفتم دستت در نکند.

یک نکته دیگر که باید بگویم، ان شاءالله که آقای چمن آرا حرف من را می پسندند، ایشان خیلی بیتشر وارد و آگاه هستند، آن هم این است که هر ویلون یا تاری که در گذشته تک نوازی داشت، یک چهارمضراب هم داشت. متاسفانه از اول انقلاب این ممنوع شده یا منسوخ شده، نمی دانم چه شده است. ما چهارمضراب نداریم. مقدمه این را داریم ولی چهارمضراب نداریم. این ضربی، ضربی همان چهارمضراب است. ریتم یکی است و آلات شبیه همدیگر است.

خواه ناخواه این ماندگار می شود و بالاخره این طور هم نمی ماند. جزو موسیقی ماست و نمی توانیم از آن بگذریم. شوخی نیست، تاریخی است که به وجود ملت ایران بستگی دارد. این می ماند، از این ضربی ها استفاده می شود و بعدا چهارمضراب وارد موسیقی خواهدشد. این یک خدمت مختلف است و هیچ کس نمی تواند جلوی این نوارها را بگیرد. وقتی مردم می پسندند دست به دست می گردد.

آقای شهرام نوری گفتند که تکذیب نکنیم. تکذیب نمی کنند ولی دست به دست می گردد و همه به هم می گویند. من جایی دعوت داشتم، یکی از رفقای من آدم رمایه داری است. پدر اینها اولین کسی بود که کارخانه کمپوت سازی را در ایران راه اندازی کرد. من را به ناهار دعوت کردند و گفتند که پنج، شش تا از دوستان ما از انگلستان آمده اند. من یکی از همین آثار را برایش برده بودم و وقتی رفتم گفتم گوش کن.

وقتی بعد از ناهار گذاشتند، بین این پنج، شش نفر یک ارمنی بود که هتل داری می کرد و وضع مالی خیلی خوب داشت، آمد کنار تلویزیون نشست، ضبط شان روی تلویزیون بود. از اول تا آخر چسبید به تلویزیون و خودش را تکان می داد. این فرد ارمنی است موسیقی خودش را دارد. این چه جاذبه ای داشت که او را گرفته بود. این کاری بود که آقای چمن آرا کرد، دستش درد نکند. من همه جا می گویم این کار به نام آقای چمن آراست.

ممکن است از حالا به بعد بعضی از این آهنگ ها در عروسی ها هم پخش شود. من لحظه ای که شنیدم شک نداشتم. می خواستم بدانم این موضوع برایتان خوشایند است یا ناخوشایند؟

برای من خوشایند است. من از همان اولی که این کار را شروع کردم این را می دیدم. واقعا جلوی چشم من بود که اگر اینها پخش شود مردم با اینها می رقصند و وزارت ارشاد هم که میگوید هرچه احمدی می خواند مردم با آن می رقصند، درست می گوید. این ارمنی از اول نشسته بود و سرش را تکان می داد. من می دانم ممکن است در رستوران ها یا در عروسی ها این ترانه ها جایگزین شود.
 
گفت و گوی منتشر نشده با زنده یاد «مرتضی احمدی» (2)

نه، همه بحث ما راجع به اصالت و پژوهش بود ولی روی دیگر ماجرا این است که یک سری موسیقی ریتمیک است که ممکن است که واقعا یک عده دلشان بخواهد با این موسیقی برقصند یا دلشان بخواهد به جای خلی از موسیقی های دیگر این موسیقی را برای جشن شان استفاده کنند.

شما مطمئن باشید که در آینده خیلی از این قطعات شاید در میکس های دیگری که دیگر دست ما نیست استفاده شود، از آنجا به بعدش دیگر همان گوش به گوش شدن و دست به دست شدن و استفاده کردن است. قلبا من خوشحالم که مردم دوست دارند. من خیلی حافظه خوبی دارم.

از شش، هفت سالگی همه چیز را یادم است. آن زمانی که من کار روحوضی ها را از روی پشت بام تماشا می کردم، زمانی بود که 99 درصد مردم از رقص بدشان می آمد و می گفتند گناه است ولی وقت هنرمندان روحوضی در صحنه می رقصیدند، گاهی خودشان هم تکان تکان می خوردند. یعنی ناخودآگاه تکان تکان می خوردند.

از قدیم الایام این کار با رقص و شادی توأم بوده و نمی شود جلویش را گرفت. نگرانی من به طور کلی از بین رفته، بالاخره اینها را ضبط کردیم. همیشه  نگرانی ام این بود که اگر چنانچه تا وقتی که من زنده هستم اینها ضبط نشود، دیگر چه کسی می خواهد اینها را ضبط کند. الان خیالم راحت شده، همه را ضبط کردیم و همه هم پیش آقای چمن آراست. اگر امروز اجازه ندهند که ندادند بالاخره یک روزی اجازه خواهندداد، حالا اگر من نباشم اینها هست.مهم درج شدن است.

اگر بگویم که من دینم را به همشهریانم ادا کرده ام همین است. من دینم را به همشهریانم ادا کردم. دیگر دست آقای چمن آراست و پیش ایشان می ماند و هیچ جا نمی رود. یک روز هم بالاخره کامل بیرون می آید. امیدوارم آن روز، روزی باشد که دستش باز باشد و بتواند نوازنده ها را هم دور هم جمع کند و کاری انجام دهد. دنیا وقتی همین است ما می خواهیم دنبال چه چیزی را بگیریم؟

دختر من شب ها نمی خوابد. پریروز صبح به من گفت که بابا شب بهرنگ بیاید کارت دارم. بهرنگ آمد و 42 تا عکس را که پسرم از خودش و خانمش و دو تا نوه هام فرستاده بود آورد. من هم عاشق نوه هایم هستم. همیشه می خواهم بدانم قدشان چقدر شده. این قدر روی شان حساس هستم. من تا سه بعد از نصف شب سه، چهار بار این عکس ها را دیدم. نشستیم نگاه کردم و لذت بردیم.

وقتی دنیا این گونه است، اینکه احمدی بخواند مردم با آن می رقصند این حرف ها برای صد سال پیش هم نبوده. کتاب «کهنه های همیشه نو» توقیف شده. یکی از معاونین وزارت ارشاد گفته بود اگر به من باشد هرچه را مرتضی احمدی می نویسد می گویم برای بررسی نگیرند. کتاب من مجوز گرفته آمده بیرون و 9 بار تجدید چاپ شده است. خیلی پوست مان کلفت است به خدا. آخرش هم می خندیم. چرا نخندم. به تمام اخبار ایران می خندم. می دانید تمام نمایش های روحوضی نتیجه اخلاقی داشت و یک عدد از آنها هم منحرف کننده و بدآموز نبوده است. یکی از این نمایش ها «چهار درویش» بود که بهترین شان بود. چهار درویش می آمدند و شروع به خواندن شعرهای خوب کوچه باغی می کردند.

دختر در را باز می کرد می گفت: چه می خواهی؟ نان می خواهی؟ من می زدم و می رقصیدم می گفتم: درویش خانه نیست؟ دوباره می پرسید: نان می خواهی؟ باز می زدم و می رقصیدم می گفتم: درویش خانه نیست که نیست. بعد می گفت: پس چه می خواهی؟ می گفتم: آنچه را که خداوند به من دستور داده تا سراغش بیایم می خواهم.

خدا به من گفته آنچه را که من می خواهم به تو بدهم برو بگیر. یعنی می خواهم با تو ازدواج کنم. قبول نمی کند تا این که نفر پنجم یک جوانی است که می آید و دختر می گوید به پدر من چه می گویی؟ تو کی هستی اصلا؟ می گفت: من دشمن کسی نیستم. همه را دوست دارم. آدم را دوست دارم و دنبال آدم می کردم. اینها را که می گوید دختر سست می شود، وقتی که می گوید دنبال آدم می گردد. یا یوسف و زلیخا بود، چه نتیجه عالی ای داشت. وقتی سیاه می آمد روی صحنه واقعا می خندید.

یک نکته ای که هست در این کار چه در مرحله ضبط و چه در مرحله مجوز، تایپ و طراحی و چاپ و عکس و هرچه که بود ما به هر کسی که گفتیم نه تنها نه نشنیدیم به جز مجوز، بلکه هر کسی هر جور که توانست اضافه هم کمک کرد. من فکر نمی کردم آقای بیضایی این قدر لطف داشته باشند. همین چند خطی که آقای بیضایی نوشته است به اندازه یک کتاب موضوع دارد. واقعا همه چیز را در نظر گرفته بودند.

یک نکته جالبی هم در مورد یکی از ترک های آلبوم است که توضیح اثر است. آن هم بسیار جالب است. ترک سیزدهم که توضیح می دهد اصلا این اثر چیست.

من خواستم این را در سی دی اضافه کنیم برای این که شما به فروشگاه موسیقی می روید و می پرسید که این چیست؟ فروشنده ها یا مسلط هستند یا نیستند و برای هر سی دی یک توضیحی می دهند. معمولا هم بروشور سی دی را نمی خوانند. اگر هم نوشته شود مطالعه نمی شود. من فکر کردم بهترین راه برای گفتن این چیه، این است که با صدای خودم بگویم این چیست.

خیلی کار خوبی بود. خیلی خیلی کار خوبی بود.

هر کاری که برای هنر و عناصر آن انجام می شود، کار مقدسی است.
 
گفت و گوی منتشر نشده با زنده یاد «مرتضی احمدی» (2)

غیر از تئاتر و موسیقی و سینما شما فعالیت های نوشتاری تان هم زیاد است. درباره آنها بگویید.

کتاب اول من با عنوان «من و زندگی» بخشی از چهره تهران قدیم و خاطرات زندگی ام را در بر می گیرد. کتاب دومم «کهنه های همیشه نو» شامل ترانه های روحوضی است. برای نوشتن آن باید به دنبال هنرمندان روحوضی می رفتم که کار خیلی سختی بود. اینها ترانه های فولکلوریک هستند که فقط متعلق به تهران (تهرون) هستند و مال هیچ کجای دیگری نیستند. اما باز دیدم قانع نشدم.

کتاب بعدی را شروع کردم با عنوان «فرهنگ بر و بچه های ترون». توی این کتاب تمام واژه ها و ضرب المثل های تهرونی را جمع کردم و شب و روزم را گذاشتم تا این کار تمام شد. من به عنوان یکی از قدیمی ترین دوبلورهای این مملکت به خاطر این کتاب دوبله را کنار گذاشتم و به قول تهرونی ها بازیگری را درز گرفتم تا به این کتاب برسم.

شب ها که می خوابیدم تا صبح هفت هشت باز از خواب می پریدم چون همه اش یک کلمه ای چیزی یادم می آید که باید یادداشت می کردمش. کتاب چهارمم «ترون و ترونیا» است و کتاب پنجمم که مشغول پاک نویس آن هستم «تاریخچه کوچه باغی و پیش پرده خوانی» است. نسل گذشته، اطلاعات مکتوب مفیدی در این زمینه برای ما نگذاشتند. من نمی خواهم مثل آنها مورد سرزنش قرار بگیرم.

شما چند جا گفته اید که بیشتر این کتاب ها را براساس حافظه تان نوشته اید. می خواهم بدانم در این سن و سال چقدر حافظه تان قابل اتکا بوده و چند سال طول کشیده تا توانسته اید این فرهنگ ها را جمع آوری کنید؟

زیاد طول کشید. من اول درباره حافظه ام توضیحی بدهم. هنوز که هنوز است حافظه ام حافظه خوبی است. با این سن و سال می توانم بگویم که از هفت، هشت سالگی ام همه چیز را می دانم. حتی زندگی مادر و پدر و برادرانم را می دانم. محله مان خوب در یادم هست. امیدوارم کتاب بعدی من که «پرسه» است و درباره تهران و بچه های تهران است منتشر شود. مطالب آن کتاب را هم براساس حافظه ام نوشته ام.

کتاب «پرسه» تحقیقی است درباره تهران یا مثل «فرهنگ بر و بچه های ترون» حالت فرهنگی دارد؟

هم تحقیقی و هم فرهنگی. قصه ای مختصر را در اول کتاب نوشته ام و بعد درباره خود تهرانی ها صحبت کرده ام. مثلا در گذشته در تهران آدم هایی بودند که در کوچه ها رها بودند. اینها کی بودند؟ بعضی هایشان کمبود روانی داشتند اما مردم نمی دانستند، مثلا می گفتند جن زده هستند. کتاب درباه همه این آدم هاست.

پس به نوعی زندگی خودتان است؟

دقیقا! هرچه را که درباره آدم ها، شهر تهران، محله های تهران می داند شروع می کند به گفتن، شروع می کند به پرسه زدن در کوچه های تهران، درباره آداب و رسوم تهران در ماه رمضان و محرم و صفر می گوید، می رسد به شب جمعه آخر سال، می رسد به چهارشنبه سوری و نوروز. همه اینها را من آنجا گفته ام و تا آنجا که حافظه ام یاری کرده فکر نمی کنم چیزی را از قلم انداخته باشم.

فیش می نوشتید برای جمع آوری مطالب یا همین طوری هرچی خاطرتان می آمد یادداشت می کردید؟

از گذشته عادتم بود که هرچه را می دیدم آن را یادداشت می کردم و نگه می داشتم. من خیلی کاغذ دارم. مثلا من دنبال گذرهای تهران می گشتم و می رفتم بخش های قدیم تهران را پیدا می کردم و می پرسیدم و درباره آنها یادداشت برمی داشتم. از همه بچه های محل و تهران و هر کس که پیدا می کردم کمک گرفتم. هنوز که هنوز است می روم جنوب شهر تهران. نزدیک خندق و راه آهن.

شما جوان بودید کفتربازی هم می کردید؟

بله! چطور؟

چون در «فرهنگ بر و بچه های ترون» برای بیشتر مدخل ها شاهد نیاورده اید اما برای کفتر آورده اید.

بله. من کفتربازی هم کرده ام. با وجود آن که پدرم مخالف بود. من کفتر را دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم. من کفتر و آهو را از مظلوم ترین و بی گناه ترین حیوانات دنیا می دانم. شما توی چشم آهو یا کفتر را نگاه کنید می بینید مظلومیت موج می زند. مخصوصا کبوتر سفید. من حیوانات را دوست دارم و در همین کتابی که نوشته ام درباره وضعیت پرندگان تهران اظهار تاسف کرده ام.

در تمام تهران پرنده زیاد بوده، در خیابان ها و مسجدها و امامزاده ها. این لک لک ها از کسی نمی ترسیدند و کسی هم آنها را آزار نمی داد. می گفتند نگه داری آنها ثواب دارد. وقتی من می گویم این بچه ها، بچه های تهرون نیستند برای همین است. بچه تهرون می گفت گناه دارد لک لک را اذیت کنیم. وقتی هوا سرد می شد از تهران می رفتند و وقتی هوا خوب می شد دوباره بر می گشتند. مردم می گفتند رفته اند مکه. ما به آنها می گفتیم حاجی لک لک.
آدم متاثر می شود.
 
مادرم توی خانه می نشست ناگهان صدای جغد می آمد. مادر پریشان می شد و می دوید و می گفت نکند جغد در خانه خودش باشد و دیوار رو به رو را نگاه کند. بعد می آمد و می دید مثلا جغد روی دیوار همسایه نشسته و دارد خانه خودش را نگاه می کند. دستپاچه می شد. هول می شد و می دوید و می رفت یک آینه و قرآن می گذاشت و بعد یک ظرف نقره ای پر از نقل و آبنبات می آورد. آینه را می گرفت طرف جغد و با او صحبت می کرد. به او نقل و آبنبات تعارف می کرد که از آنجا برود. می ترسید. اعتقاد داشت که ناله جغد ممکن است اتفاق بدی را خبر بدهد.

اینها همه در تهران مرده است. تابستان که می شد پرستوها از کرج بر می گشتند. در هر خانه ای پرستو بود. کسی پرستو را اذیت نمی کرد. الان پرستو نمی بینید. شب کورها رفتند. گنجشک ها دارند می روند. کلاغ ها دارند می روند. همه رفتند. اینهاست که باعث غم من می شود.
 
گفت و گوی منتشر نشده با زنده یاد «مرتضی احمدی» (2)

شنیده ام که در خلوت خودتان برای این اتفاقات گریه می کنید.

پس چی؟ باور می کنید برای این کتابی که نوشتم به جان خودم قسم می خورم که حداقل 40 بار گریه کردم.

برای شما نوستالژی تهرام قدیم چیست؟

دو، سه چیز است که سمبل شکم است؛ اشکنه است و آبگوشت است و سنگک، ولی متاسفانه اینها دیگر نیستند. مگر نان سنگک الان همان نان سنگک آن موقع است؟ ما الان نان سنگک نداریم. یک چیزی شبیه آن نان سنگک است. من یک سال و نیم است که اصلا نان سنگک نخریده ام. برای این که تا داغ است باید بخورمش وگرنه باید دورش بیندازم. هم شکلش عوض شده هم پاره شده.

فرهنگ عامی و عامیانه و بومی و شفاهی حساسیت های زیادی دارد که شاید نشود آنها را منتشر کرد. با آنها چه کرده اید؟ آیا تهرانی ها باید آنها را فراموش کنند؟

نه من آنها را نوشته ام. دست بچه هایم داده ام اگر آنها را حذف کنند باز از آنها نگهداری می کنم. چراغی که روشن شد خاموش نمی شود. ممکن است به کورسو بیفتد ولی خاموش نمی شود. هر کاری که می خواهند با نویسنده ها بکنند، بکنند. آیا از بین می روند؟ نویسنده از بین نمی رود. جامعه اصلا نویسنده پرورش می دهد و فکر نمی کنم چیزی از بین برود. بالاخره یک روزی همه اینها چاپ می شود. وضعیت همیشه این جوری نمی ماند.

نام شما به جز ضربی خوانی و تهرون با فوتبال حسابی عجین شده است. علاقه تان به ورزش از کجا شکل گرفت؟

من ورزش را از همان سنین نوجوانی در زورخانه های تهران آغاز کردم. آن موقع ها باشگاه نبود که مثل الان. ما با خرده پارچه ها و کهنه هایی که با نخ به هم می پیچیدیم یک توپ درست می کردیم و پابرهنه در زمین های سنگلاخ فوتبال بازی می کردیم. یک روز با بچه محل هایمان تصمیم گرفتیم زمین خاکی پر از سنگ و کلوخی را که نزدیک محله مان بود، تمیز کنیم و برای فوتبال بازی کردن، آنجا برویم. مشغول جمع کردن سنگ ها بودیم که آقای خوش تیپی آمد جلو و گفت: چه کار می کنید؟ گفتیم: می خواهیم زمین را تمیز کنیم تا بشود مال خودمان. بعدها فهمیدیم آن آقا رییس راه آهن بوده است. دستور دارد کارگرها آمدند زمین را آماده کردند و قرار شد که ما هم برای راه آهن یک تیم جمع و جور کنیم.

که همان پایه های تیم راه آهن فعلی است.

من اولین پایه گذار باشگاه راه آهن بودم. تا سال 1324 یکسره توی تیم بودم. ولی آقای مددنویی که به آقامدد معروف بود حق بیشتری به گردن تیم دارد. خود راه آهنی ها هم نمی دانند ما چه زحمت هایی برای تیم کشیدیم.
 
گفت و گوی منتشر نشده با زنده یاد «مرتضی احمدی» (2)

بابک چمن آرا جایی گفته که تنها شرط شما موقع ضبط آثار این بوده که زمان بازی های پرسپولیس یک ساعت قبل می رود و این قرارتان با همه تهیه کنندگان و کارگردان هایی بود که قرارداد می بستید وگرنه 24 ساعته و دربست در خدمت پروژه و کار بودید. درست است؟

یک بار فیلمبرداری داشتیم با دکتر کوشان خدا رحمتش کند. آدم بی حوصله و دمقی بود. روز چهارشنبه بهشان گفتم: دکتر جمعه بازی پرسپولیس است. گوش نکرد. خیلی کم حرف بود خدابیامرز. پنج شنبه آمدیم سر کار و از هشت صبح هر ساعت که از کار می گذشت من می گفتم: دکتر فردار یک بعدازظهر من می روم. دکتر هم عادتش این بود که ساعت 12 به منزل می رفت و بعد شنگول بر می گشت. عادتش بود و شب بر می گشت.

جمعه شد. نزدیک به 200 تا 250 تا سیاهی لشگر داشت و 20 تا 30 عدد اسب هم از باشگاه سوارکاران کرایه کرده بود. صبح به او گفتم: دکتر امروز من ساعت یک بعدازظهر باید بروم چهار بعدازظهر فوتبال است. وقتی می رفت خانه ساعت سه بر می گشت. ظهر که داشت می رفت خانه به او گفتم: ساعت سه برگرد من باید بروم خانه فوتبال دارد. یکهو پرید به من و گفت: اعصابم را داغون کردی مرتیکه، فوتبال دارد که دارد. گفتم: چشم. تمام کار آن روز را من بودم و یک نفر دیگر. هیچ کس دیگر نبود. من صبح لباس پوشیدم گریم کردم و آماده. بعد ساعت یک رفتم.

کوشان بر می گردد و می بیند که همه آماده اند و منتظر. می گوید خب مرتضی احمدی را صدا کنید بیاید بگیریم. بهش خبر می دهند که آقا احمدی نشسته تو استادیوم فوتبال! او هم حسابی عصبانی می شود و می گوید وقتی بیاید باید پول تمام سیاه لشگرها را بدهد. ناهار خوردند، میوه و چای خوردند. فردا آمدم گفت: مرتیکه کجا بودی؟ گفتم: فوتبال آقا. گفت یعنی چی؟ گفتم: دو روز ساعت به ساعت به شما هشدار دادم. گفت: سر پول دادن پدرت را در می آورم. قسط اول و دوم را نداد و قسط آخر را داد و گفت: بانک نمی روی بگیری تا من خودم بیایم. گفتم: چشم.

بانک تهران بود آن موقع. چک را بردم بانک تهران و گفتم: دکتر کوشان اینجا حساب دارد؟ گفتند: سرمایه دکتر کوشان این بانک را می گرداند. گفتم: من یک پولی طلب دارم. چک را دادم و پولم را گرفتم و رفتم. رسیدم خانه اصلا به روی خودم نیاوردم که پول را گرفته ام. گفتم: دکتر کی بروم بگیرم؟ گفت: تو هنوز دو دقیقه نشده رفتی خانه حالا می گویی کی بروم بگیرم، هر وقت من گفتم می روی. گفتم: چشم. دو ماه و نیم مرتب تلفن می کردم که دکتر کی بروم بگریم. خیلی ثروت داشت. یک روز تلفن کردم گفتم: دکتر کی بروم بگیرم؟ گفت: مرتیکه تو که همان موقع رفتی گرفتی [بلند می خندد]!

تنها جایی که من نرفتم بازی با راه آهن بود، درست سر پرداخت حقوق بود. تنها جایی که نرفتم بازی پرسپولیس را زمانی بود که پرداخت داشتم و خودم سرممیز بودم، باید بالای سر پرداخت می بودم و نظارت کامل می کردم؛ بنابراین از رادیو بازی را گرفتم.ر ادیو را بردم و روی میزم گذاشتم و رادیو باز بود. فقط گفتم بگذارید من گوش کنم ولی از اول تا آخر کار نفهمیدم چی شد و دو مرتبه پرداخت ها را عقب انداختم.

من چون خودم راه آهنی بودم اوقات بسیار خوشی را با همکاران و رفقایم آنجا داشتم. پدر آقای فرامرز قریبیان و پدر خانم صدر عرفایی آقای صدری هم هردو راه آهنی و از دوستان من بودند. دوره های سه شنبه های راه آهنی ها در پارک لاله هم حکایت های خودش را دارد.

شما خودتان هم بچه راه آهن هستید؟

بله. من نزدیک به نود سال پیش در یکی از محلات جنوب شهر تهران متولد شدم. آن موقع ها بهش می گفتند سبزی کاری امین الملک که بعدها شد گمرک، امیریه و چهارراه مختاری و بعد هم که راه آهن احداث شد، اسمش را گذاشتند «راه آهن». من بچه آن جا هستم. همانجا رشد کردم، قد کشیدم، دبستان رفتم (البته اول مکتب می رفتیم، بعدا شد دبستان). در دبیرستان شرف و روشن هم درس خواندم.

پس شما که راه آهنی بودید کی این قدر زیاد پرسپولیسی شدید؟

از سال 1344- 45 که شهرت من بیشتر شد، دیدم دیگر نمی توانم به فوتبال برسم و تماشاچی شدم. هوادار کشتی و والیبال و بسکتبال هم هستم اما پرسپولیس برایم یک چیز دیگر است. بیشتر مواقع برای تماشای بازی پرسپولیس به استادیوم می روم ولی الان برای چند بازی اخیر نرفته ام.

خیلی از تماشاچی ها فکر نمی کنند ما پیر شده ایم. محبت دارند ولی وقتی که تیم گل می زند پنجاه نفر می ریزند سر ما، هر کسی هم که یک موبایل دارد و می خواهد عکس بگیرد. واقعا خسته می شوم. خدا نکند پرسپولیس گل بخورد. تماشاچی ها می ریزند دور و برم و می پرسند چرا گل خورد؟ خب باید این سوال ها را از مسئولین بپرسند نه از من!

یک خاطره هم از برد معروف شش تایی پرسپولیس مقابل استقلال (تاج) برایمان بگویید.

یادم هست هفت تا صد تومانی داشتم. بازی که در حال شروع شدن بود نشستم و گفتم یا ابوالفضل هر گلی که پرسپولیس بزند صد تومان نذر می کنم. بچه های تهران بیشتر وقت ها که نذر می کنند سراغ ابوالفضل می روند. پرسپولیس یک گل زد، گفتم یا ابوالفضل این صدتومان و همین جوری شش تا پرسپولیس گل زد و همه پول هایم رفت. گفتم یا ابوالفضل، من غلط کردم، اجازه بده یک چیزی ته جیبم بماند!
 
گفت و گوی منتشر نشده با زنده یاد «مرتضی احمدی» (2)

بعضی ها می گویند آن شش گل وجود ندارد چون فیلمی از آن نیست...

من از سال 1320 طرفدار تیم پرسپولیس بودم. من خودم در آن بازی در استادیوم حضور داشتم. شش تا گلش را هم دیدم. پرسپولیس اول پیکان بود، بعد گارد، بعد شد شاهین و سپس پرسپولیس شد. سال 1320 من خودم از بچه های کوچه مان یک تیم محلی داشتم. حالا من خودم پرسپولیسی هستم اما واقعیت این است که حیثیت و آبروی ایران مال استقلال و پرسپولیس است. وقتی این دو تا تیم در جام آسیایی حضور پیدا می کردند، تمام تیم ها از این دو تا تیم می ترسیدند.

کدام استادیوم می رفتید؟

امجدیه بود و هیچ ورزشگاه دیگری هم نبود. من اصلا ابتدای امجدیه بودم. درست چهارم آبان بود. ما را هم دعوت کردند چون مدرسه ما مدرسه نمونه بود سر چهارراه گمرک. رضاشاه علاقه عجیبی به راه آهن داشت و هفته ای دو، سه روز از آن محرمانه دیدن می کرد. به راننده اش می گفت سر چهارراه گمرک نگه دارد تا او پیاده شود و بعد از مدرسه می رفت راه آهن. همه خوب ها در مدرسه ما بودند و بعد هم به عنوان مدرسه نمونه همه ما را بردند امجدیه برای افتتاح ورزشگاه.

بچه های فوتبالیست و ورزشکار هم با شما در آن مدرسه بودند که بعدها شاخص شوند؟

شاپور صمدی بود که خدا رحمتش کند تا پنج، شش سال پیش هم سرپرست باشگاه شاهین بود. سرطان زبان گرفت و فوت کرد. گوش چپ بسیار بسیار ضربدار و خوبی بود. دکتر سیدعلی ابطحی بود که هنوز هم در بیمارستان ایران سهامدار است. مهندس تفرشی بود. با بچه محل هایمان اکثرا بازی می کردیم. بعد زمین پیدا کردیم. در راه آهن همین زمینی که الان هست. خیلی سنگلاخ بود. ما نمی دانستیم فرغون چیست، با بچه محل ها با دامن سنگ ها را جمع می کردیم.

همان طور که گفتم: یک روز آقایی آمد آنجا و پرسید: چه می کنید؟ گفتیم: زمین پیدا کردیم و می خواهیم فوتبال بازی کنیم. نمی دانستیم که زمین برای راه آهن است. گفت: فوتبال دوست دارید؟ گفتیم: بله. گفت: چرا این جوری سنگ ها را جمع می کنید که لباس هایتان پاره شود و دست هایتان زخم شود. به ما گفت صبر کنید. رفت و با هفت، هشت تا کارگر و فرغون برگشت. ما نمی دانستیم که این آقا ریس کل راه آهن است. بعد گفت: می توانید یک تیم برای راه آهن درست کنید؟ گفتیم: بله آقا. با همان بچه محل ها تیم مان را درست کردیم. کامکار بود و خیلی ها بودند.

یعنی این در حقیقت روز شکل گیری باشگاه راه آهن تهران است.

بله. از آن طرف خیلی از ورزشکاران را فرستادند تیم ایران. از طرف رییس کل تیم راه آهن یک بازی ترتیب دادیم بعدا فهمیدیم که اینها با ما شوخی می کردند و با توپ ور می رفتند. ما بازیکن نبودیم که. شاپور صمدی یک گل به این تیم زد، قاطی کردند و یازده تا به ما گل زدند! بعد به رییس گفتم که راه آهن بازیکن زیاد دارد ولی انتقال آنها از شهرستان به تهران قدغن است. به من گفت که برو نامه اش را بنویس. من بلد نبودم اداری بنویسم. نامه را برایم نوشت و آقا مدد و... از آن زمان به تهران آمدند. تیم راه اهن را تشکیل دادیم و همان موقع من را استخدام کردند و شدم کارمند راه آهن و تیم راه آهن تا سال 24 دست من بود. بعد که شهرت و کارم زیاد شد، نرسیدم.

در حقیقت زمانی که راه آهن را شکل دادید هم زمان با شکل گیری تیم دوچرخه سواران بود.

بله، فکر کنم سال 26 بود. خدا رحمت کند، آقای دانایی فرد بود.

یعنی هنوز آن زمان آقای مبشر به عنوان رییس فدراسیون فوتبال ایران حکم نگرفته بود؟

نه، نگرفته بود.

شش سال بعد حکم گرفت؟

بله، خدا رحمتشان کند.

علاقه شما به شاهین به عنوان اولین تیم سرخ از کجا شکل گرفت؟

دکتر اکرامی، دکتر را ندیده  بودم. خدا رحمتش کند . به ما گفته بودند دکتر اکرامی کسی است که وقتی کسی آنجا برود اول از او می پرسد که درس می خوانی یا نه؟ کلاس چندمی؟ علاقه به درس داری یا نداری؟ از نظر اخلاقی کاملا بررسی می کرد و اگر راضی بود می پذیرفت. تنها کسی که بین آنها هیچ نشد همان همایون بهزادی بود. از بس کارش خوب بود، دکتر به او دست نمی زد. همایون واقعا کارش خوب بود. در بین آنها تنها کسی است که تحصیل کرده نیست.

سال بازی با اسراییل را یادتان می آید؟ سال 46، در ورزشگاه بودید؟

بله.

یک کم از آن بازی برایمان بگویید.

متاسفانه در آن بازی یک چیزهایی از عهده ما خارج شد. اولا دویست، سیصد نفر با قمه آمده بودند که اگر اسراییل گل زد بیایند وسط زمین. وضع بسیار بدی بود و ما اکثرا ورزشگاه را ترک کردیم. ترسیده بودیم ولی نمی توانم بگویم آن گل چه اثری گذاشت. تهران یکپارچه جشن شده بود و تا صبح پایکوبی بود. خلاصه این که داستان زیاد است.
 
گفت و گوی منتشر نشده با زنده یاد «مرتضی احمدی» (2)

حکایت های شما که البته بسیار جذاب و شنیدنی اند، چه از فوتبال و چه از داستان های دیگر. از داستان هایتان درباره پخت آبگوشت گرفته تا ترشی انداختن تا این که چرا خانه های تهران همیشه گربه داشت. اصلا ماجرای این گربه ها چیست؟

آن موقع ها هر خانه ای گربه داشت. گربه ها خیلی عزیز بودند. نه کسی آنها را می زد، نه کسی بیرون شان می کرد، اینها به خانه عادت کرده بودند. صبحانه هم به گربه ها میدادند می خوردند. ظهر هم به گربه غذا می دادند و دیگر هیچی به آنها نمی دادند. حق نداشت شب ها برای خواب به اتاق بیاید. گربه را در آشپزخانه یا زیرزمین می انداختند و درش را می بستند. گربه گرسنه بود باید موش می گرفت و می خورد. فقط گربه در خانه ها بود تا موش ها را بگیرد. الان اگر در خانه ها موش پیدا شود خانم ها فرار می کنند.

هنوز هم ورزش می کنید؟

من الان هم ورزش می کنم ولی نه به شدت جوانی هایم. تا دو سال پیش پیاده روی تند جزو برنامه هایم بود ولی تو یک چاله افتادم و زانویم آسیب دید. ورزش باعث شده که در این سن و سال حتی یک قرص هم نخورم.
برچسب ها:
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج