زندگی و جنایات قاتل نامرئی
۴۷۶۰۵۰
۲۰ بهمن ۱۳۹۵ - ۰۹:۴۱
۴۷۶۸ 
پرونده جنایت های هولناکی که را سائوپائولو اتفاق افتاد، در یکی از صبح های جولای 1998 تبدیل به تیتر اصلی خبرگزاری های کشور برزیل شد.
مجله همشهری سرنخ - مژگان زارع: پرونده جنایت های هولناکی که را سائوپائولو اتفاق افتاد، در یکی از صبح های جولای 1998 تبدیل به تیتر اصلی خبرگزاری های کشور برزیل شد. درست وقتی در یک فاصله سه روزه جنازه چهار زن جوان در جنگلی نزدیکی شهر سائوپائولو کشف شد، اهالی این شهر در سکوتی مرگبار و پر دلهره فرو رفتند. روزنامه ها و مجله های برزیلی اما برخلاف جریان آب، در یک مسابقه نفسگیر تلاش کردند تا هر چه بیشتر به عمق فاجعه نزدیک شوند. تنها سرنخ از قاتلی که به سرعت لقب «دیوانه پارک» را به خود اختصاص داده بود فقط یک جمله بود: «او من بودم!»

قاتل نامرئی

روز چهارم جولای دو جنازه در پارک 550 هکتاری ایالتی در نزدیکی سائوپائولو کشف شد. پیش از کشف این جنازه ها، شایعه هایی مبنی بر گم شدن زنان در پارک، دهان به دهان بین مردم می گشت اما چون هیچ مدرکی مبنی بر کشته شدن زنان وجود نداشت، ماجرا در حد شایعه باقی مانده بود ولی با کشف جسد دو قربانی، پلیس بلافاصله متوجه شد که با یک قاتل زنجیره ای مواجه است که از دست شان در رفته است.
 
زندگی و جنایات قاتل نامرئی

دو روز بعد فرضیه کارآگاهان با کشف دو جنازه دیگر ثابت شد. هر چهار زن بدون لباس با صورت هایی که در خاک افتاده بود کشف شدند. به آنها تعرض شده بود و به شیوهای وحشیانه، خفه شده بودند.

یک روز بعد، یعنی در هفتم جولای، هویت یکی از جنازه ها معلوم شد. «سلما» مدتی قبل مفقود شده بود. دختر 18 ساله ای که بازیکن یک تیم بسکتبال بود. همزمان با کشف جسد، در یک دستشویی عمومی در محدوده کشف جنازه نیز مدارکی که ناقص سوخته بودند پیدا شد. یکی از مدارک کارت شناسایی یک مرد بود. اسم، عکس و مشخصات طوری سوخته بود که امکان بازیابی آن به راحتی ممکن نبود. سرانجام شایعه ها، رنگ حقیقت به خود گرفتند. به فاصله کوتاهی پلیس متوجه یک الگوی مشخص شد. در ماه های می و جولای، چند دختر در همان منطقه کشته شده بودند و تعدادی نیز مفقود بودند.

آنها در حالی که نگران بودند این فهرست طولانی تر شود به جستجوی قربانیان پارک پرداختند و هنوز ماه به آخر نرسیده بود که تعداد مقتولان به هشت نفر رسید. بعد از این کشف، کارآگاهان به این نتیجه رسیدند که قاتل کار خودش را به تازگی شروع نکرده اما این طور به نظر می رسد که از کنترل خارج شده و تعداد قربانیانش در حال افزایش هستند، آنها ناچار بودند هر چه سریع تر شروع به جستجو کنند.

اولین گام ها با یک اطلاعیه برداشته شد. پلیس با یک فراخوان عمومی از مردم و به خصوص از زنان خواست چنانچه با مورد مشکوکی در پارک مواجه شدند ماجرا را اطلاع دهند.

پلیس خوش شانس

چند روز بعد، زنی اطلاعیه پلیس را دید و بلافاصله به یاد آورد که مدتی قبل در پارک با مردی مواجه شده که به او پیشنهاد کار داده است. عصر یک روز سرد، وقتی ماریا در حال قدم زدن در پارک بود، مردی با یک دوربین عکاسی به سراغش رفت و بعد از تعریف و تمجید از قیافه اش گفت که عکاس یک آژانس مدلینگ است و ماموریت دارد زن هایی را که مثل او مناسب این کار هستند، دعوت به همکاری کند. ماریا از تعریف مرد خوشش آمد اما وقتی از او خواهش کرد برای گرفتن چند نمونه عکس به جای خلوتی در همان پارک بروند، مشکوک شد و درخواستش را رد کرد. ماریا خوب به یاد می آورد که بعد از رد درخواست از طرف او، مرد عصبانی شده و سعی کرده بود به او تعرض کند.
 
زندگی و جنایات قاتل نامرئی

ماریا بلافاصله به اداره پلیس مراجعه کرد و تازه متوجه شد که تنها کسی نبوده که برای شهادت دادن به آنجا آمده است. کار تشخیص چهره قاتل با کمک اطلاعاتی که شاهدان دادند به سرعت پیش رفت و تصویری شبیه به صورت او طراحی شد. از طرف دیگر پلیس شروع به جمع آوری مدارکی از بدن قربانیان کرد تا بلکه با استفاده از نمونه «دی ای ان» بتواند ردیابی قاتل را سریع تر انجام دهد اما ماجرا در این بخش به راحتی پیش نرفت. بقایای قاتل بر بدن قربانیان با سهل انگاری ماموران صحنه جرم از بین رفته بود!

مجرا به گوش رسانه های حریص رسید و خوراک دست انداختن پلیس را فراهم کرد. ماموران از کمبود امکانات حرف زدند و این که آنها برای کشف اثر انگشت هم با تجهیزات فرسوده سر و کار دارند و با این اوضاع، کشف نمونه های دی ان ای ناقص از بدن قربانیان به مراتب سخت تر است. همین مسئله باعث شد تا کار پلیس فقط به همان عکسی که صورت تقریبی قاتل را نشان می داد محدود شود. پلیس برزیل عکس را در تمام رسانه ها منعکس کرد به این امید که از همین راه قاتل را دستگیر کند. یک ماه بعد، چهار نفر که با عکس های قاتل شباهت هایی داشتند دستگیر شدند. یکی از آنها مردی 31 ساله به نام فرانسیس بود.

مسافرت پیش چشم پلیس

یک ماهیگیر که در نزدیکی مرز اروگوئه و برزیل مشغول کار بود با دیدن فرانسیس متوجه شباهتش با عکسی که شب قبل در تلویزیون دیده بود شد. فرانسیس تازه از آرژانتین برگشته بود و به ماهیگیر گفت که از کار زیاد خسته بوده و برای استراحت مدتی به سفر رفته. فرانسیس به نظر خوش اخلاق و مهربان بود اما ماهیگیر گول رفتار دوستانه او را نخورد. خودش را خونسرد نشان داد و بلافاصله پلیس را خبر کرد. بعدها رسانه ها از ماموران اداره گذرنامه به خاطر اینکه متوجه عبور یک قاتل از مرزها نشده بودند انتقاد کردند. فرانسیس در ایالت ریوگرانده دستگیر شد.

ثبات کنید قاتلم

کارت شناسایی نیم سوخته ای که کنار جنازه سلما پیدا شده بود، بعد از دستگیری فرانسیس راحت تر قابل تشخیص بود و پلیس مطمئن بود که فرانسیس پریرا، قاتل سلما و احتمالا سه زن دیگری است که در پارک پیدا کرده اند اما مسئله مهم این بود که جز این عکس سوخته و تصویری که شاهدان از فرانسیس تصویر کرده بودند، هیچ مدرک دیگری برای متهم کردن او وجود نداشت. همین مسئله باعث شد تا فرانسیس خیلی خونسرد قتل ها را انکار کند. او در چشم پلیس زل زد و گفت: «باید ثابت کنید که من قاتلم!»

اگرچه ماموران دولتی مراقب بودند خبر دستگیری فرانسیس درز نکند اما همین یک جمله، روز بعد تیتر اصلی یکی از روزنامه های مهم سائوپائولو شد. بعد از دستگیری فرانسیس مشخص شد او یک بار به خاطر تلاش برای تجاوز به زنی جوان در سال 1995 دستگیر شده و مدتی در زندان های سائوپائولو بوده است.

فرانسیس درباره این اتفاق گفته بود: «من از زن ها متنفرم. آنها بی وفا و بی رحم هستند و اگر سعی کنی با آنها صادقانه رفتار کنی تو را رها می کنند.» کمی بعد معلوم شد علت حمله فرانسیس به آن زن بیچاره این بوده که او را رها کرده بود. هیچ وقت مشخص نشد که فرانسیس در شهرهای دیگر هم دست به قتل زده و زمانی که برزیل را ترک کرده مرتکب جنایت دیگری شده یا نه چرا که به گفته رسانه ها، سیستم پیگیری مجرمان در آنجا به اندازه سیستم ادارات پلیس فرسوده است.
 
 زندگی و جنایات قاتل نامرئی

گناهکار بیمار

معلوم نیست نقش روزنامه ها و مجلات در گرفتن اعتراف از فرانسیس چه بود اما مسلم است که روزنامه ها نقش مهمی در گرفتن اعتراف از او داشته اند. رقابت نفسگیر آنها برای پوش خبر دستگیری فرانسیس باعث شده بود تا او و وکیلش به فکر بیفتند از طریق تحت تاثیر قرار دادن افکار عمومی در جرم فرانسیس تخفیف قائل شوند. برای همین بود که یک روز بعد وکیل فرانسیس در حضور رسانه ها گفت فرانسیس حاضر به اعتراف شده و بلافاصله اضافه کرد: «موکل من گناهکار است اما یک گناهکار بیمار!»

فرانسیس در مقابل بازجوها حاضر شد و به قتل 10 زن اعتراف کرد. او گفت که زن ها را با وعده های دروغ اغفال می کرده و به جاهای دور افتاده پارک می برده است و بعد از تجاوز با بند کفش یا روسری خفه شان می کرده اما این ابتدای کار بود. فرانسیس باید جای بقیه جنازه ها را هم به پلیس نشان می داد.

این بار ماموران تجسس با دقت بیشتری به سراغ محل وقوع قتل ها رفتند و جنازه های بعدی هم کشف شدند. قدیمی ترین جنازه متعلق به زن جوانی بود که جز اسکلت چیزی از آن باقی نمانده بود. فرانسیس او را بعد از قتل، با گازوئیل سوزانده بود.

قاتل سریالی که خودش را در صدر اخبار می دید این بار ادعا کرد ممکن است دختران دیگری را هم کشته باشد. او با جزییات کامل درباره قتل هایش حرف زد اما تلاش ماموران برای یافتن جنازه های دیگر بی نتیجه ماند و تنها به قتل 11 نفر متهم شد. آخرین قتلی که فرانسیس مدعی بود انجام داده، قتل دختری 15 ساله بود که جنازه اش هرگز پیدا نشد.

مردم در کمین قاتل

بلافاصله بعد از تکمیل پرونده، فرانسیس پریرا به دادگاه رفت تا محاکمه شود. 300 مامور موتورسوار او را تا دادگاه اسکورت کردند چرا که مردم خشمگین در کمین بودند تا او را پیش از محاکمه، مجازات کنند. رسانه های برزیل از او هیولایی ساخته بودند که باعث افزایش خشم مردم شده بود و برای همین بود که تلاش های وکیل فرانسیس برای تخفیف جرم بی نتیجه ماند.

در برزیل حداکثر مجازات برای هر قتل 30 سال است و فرانسیس به 268 سال حبس در یک زندان فوق امنیتی محکوم شد. وقتی فرانسیس مقابل میز عدالت قرار گرفت به هیئت منصفه گفت: «من دو شخصیت دارم. یکی شیطان و یکی فرشته! من مدام دعا می کنم و باز هم دعا می کنم تا شیطان وجودم بر من چیره نشود اما ضعیف تر از آن هستم که جلویش مقاومت کنم.»

روانشناسان زندگی کردن فرانسیس در محیطی خشک و متعصب را در شکل گیری شخصیت مخوف او موثر می دانستند چرا که او در محله ای فقیرنشین با تعصبات مذهبی خاص رشد کرده بود.

بعد از آن که حکم فرانسیس صادر شد، او به زندان رفت اما در جایی مثل برزیل یک قاتل زنجیرهای بی رحم حتی در میان خلافکاران هم امنیت ندارد. در سال 2000 زندانیان نقشه یک آشوب را طراحی کردند تا فرانسیس را به قتل برسانند. در جریان این آشوب چهار زندانی کشته شدند اما فرانسیس جان سالم به در برد. بعد از این اتفاق او به یک مرکز نگهداری بیماران روانی خطرناک منتقل شد تا بقیه دوره محکومیتش را در آنجا بگذراند.
برچسب ها:
مطالب مرتبط
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج