طنز؛ هانسل و گرتل و باقر
۵۱۸۳۵۲
۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۱۰:۲۲
۴۰۳۵ 
سلام نوزادای توی خونه. شیرتونو خوردید؟ آروغ‌تونو زدید؟ داستان امروز که براتون تعریف می‌کنیم اسمش هست: «هانسل و گرتل و باقر». یکی بود یکی نبود، غیر از خدا فقط تعداد کمی بودند. در یکی از جنگل‌ها که خوراک برج‌سازی بود، هیزم‌شکنی زندگی می‌کرد که.....
پدرام ابراهیمی در ضمیمه طنز روزنامه قانون نوشت:

سلام نوزادای توی خونه. شیرتونو خوردید؟ آروغ‌تونو زدید؟ داستان امروز که براتون تعریف می‌کنیم اسمش هست: «هانسل و گرتل و باقر». یکی بود یکی نبود، غیر از خدا فقط تعداد کمی بودند. در یکی از جنگل‌ها که خوراک برج‌سازی بود، هیزم‌شکنی زندگی می‌کرد که بر اثر بی‌تدبیری دولت و رکود اقتصادی، بیکار شده بود. این هیزم‌شکن یکی از 96 درصد مردم ناراضی از کشورداری دولت بود و دو تا بچه داشت؛ هانسل و گرتل. روزی از روزها، نامادری اعتدال‌گرای هانسل و گرتل، اون‌ها رو مجبور کرد به جنگل برن و خوراکی پیدا کنن.
 
بچه‌ها به جنگل رفتن و هی از خونه دور و دورتر شدن. هانسل با درس گرفتن از تجربیات گذشته به جای تکه نون، سنگ‎ریزه توی مسیر می‌انداخت که راه برگشت رو گم نکنن ولی وسط جنگل متوجه شد پرنده‌ها از ناچاری سنگ‌ریزه‌ها رو هم خوردند. اون‌ها گم شده بودن و از ناراحتی و ترس داشتن گریه می‌کردن که بویی به مشام‌شون رسید. بو رو دنبال کردن تا رسیدن به ویلایی از جنس پاستیل و جگر و خوشگوشت و سالاد سزار و ریواس. پیرزنی از خونه دراومد و ضمن عرض خیر مقدم، بچه‌ها رو برای خوردن خوراکی‌های خوشمزه به داخل ویلا دعوت کرد. هانسل و گرتل خر شدن و رفتن تو، چرا‌که خریت و گرسنگی همیشه با هم دوست هستن. تا بچه‌ها وارد ویلا شدن، پیرزن اون‌ها رو غل و زنجیر کرد و دیوارهای ویلا به سیمان تبدیل شد.
 
پیرزن اون‌ها رو توی پیاز و آبلیمو و کیوی و نمک و فلفل خوابونده بود که خوب طعم‌دار و پوک بشن که با صدای مهیبی در باز شد و مردی که با نور و دود احاطه شده بود، در آستانه در ایستاد و داد زد: «مو نمی‌ذارم بچه‌های مردم اینجا تلف برن!» بله بچه‌ها، او کسی نبود جز عمو باقر مهربون. کاندیدای خوش‌قلب و کاردون. عمو باقر خوش‌سر و زبون که هانسل و گرتل رو نجات داد و پیرزن بچه‎خوار رو دستگیر کرد. خب کوچولوها، تا برنامه بعد و قصه بعد، یادتون نره به بابا و مامان بگید به عمو باقر مهربون رای بدن. حالا همه با هم: گنجیشک لالا، مهتاب لالا، اگه نخوابی، گازانبر اومد بالا...!
برچسب ها:
مطالب مرتبط
انتشار یافته: 6
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
10:43 - 1396/02/03
خیلی لوس ایش
Iran, Islamic Republic of
11:03 - 1396/02/03
خیلی باحال بود عمو پدرام دمت گرم. مخصوصا آخرش... گنجیشک لالا، مهتاب لالا، اگه نخوابی، گازانبر اومد بالا...!
Iran, Islamic Republic of
11:21 - 1396/02/03
خخخخخخخخخخخخخخ
ههههههههههههههههههههههههه
خیلی باحال بود،کلی خندیدم.
فقط رررررررروحانی.
Iran, Islamic Republic of
17:29 - 1396/02/03
لوس و بی مزه
یه طنز هم در مورد حسن کلیدساز بزارین
Iran, Islamic Republic of
23:18 - 1396/02/03
عالي بود
يك چيزهايي هم در مورد تاسيس بانك كه تو تخصصشه تو داستان مي گنجوندين
لهجه هم كه عالي يره حرف ندره
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج