چرا بین ریاضت و شادی، اولی را انتخاب می‌کنیم؟
۶۴۷۴۴۸
۲۷ آذر ۱۳۹۶ - ۱۲:۰۱
۶۲۶۰
درسی از جان استوارت میل
میل در پی منبعی قابل اتکا از شادی بود، منبعی که بتواند حتی در صورت تحقق مطلوبیت کامل و تحمل ناپذیر دنیایی که او به دنبالش بود، پا بر جا بماند و شادی ایجاد کند. او به دنبال شادی بود که بعد از پیروزی در جنگ نهایی و حکمفرما شدن سکون، بتواند در برابر هجوم نارضایتی یا ملال ایستادگی کند.
ماهنامه اندیشه پویا – ادم اتینسن*؛ نیویورک تایمز: در پاییز سال 1826 فیلسوف انگلیسی جان استوارت میل دچار یک فروپاشی عصبی شد – یا به قول خودش یک «بحران» در «تاریخ ذهن»اش. میل از پانزده سالگی زیر سایه افکار دوست صمیمی پدرش جرمی بنتام بود. بنتام مدافع اصل فایده بود – این ایده که همه کنش های انسانی باید با هدف دستیابی به بالاترین میزان شادی برای بیشترین تعداد آدم ها باشند. جان استوارت میل عمده انرژی جوانی اش را وقف ترویج این اصل کرد؛ با تاسیس «جامعه فایده گرایان» (گروه کوچکی که کمتر از 10 عضو داشت)، انتشار مقالاتی در نشریات پر خواننده و جمع آوری دست نوشته های بسیار بنتام. کارهای زیادی بود که باید انجام می شد و میل به کار سخت داشت.
 
 آیا زندگی بدون ریاضت و سختی کشیدن ارزشی دارد؟

در کودکی، پدرش یک برنامه سفت و سخت آموزش در خانهبرای او ترتیب داده بود، چنان که بین سن هشت تا دوازده سالگی او همه آثار هرودت، هومر، گزنفون، شش رساله افلاطون (به زبان لاتین)، ویرژیل و اُوید (به لاتین) را خوانده بود و هر چه پیش می آمد با ولع و جدیت بیشتری کتاب می خواند، و در کنارش فیزیک، شیمی، نجوم و ریاضی هم می آموخت و به خواهران کوچک ترش هم درس می داد. تعطیلی و استراحت برای او معنایی نداشت. «وگرنه عادت به کار از بین می رود و میل به کاهلی به وجود می آید».

عجیب نیست که یکی از توضیحات درباره فروپاشی عصبی میل در سن بیست سالگی، خستگی مزمن ذهنی اوست. اما میل توضیح دیگری برای این اتفاق داشت و در زندگینامه خودنوشتش می نویسد: «در یک وضعیت بی حسی بودم، از آن وضعیت هایی که همه مستعدش هستند. بی حس، در برابر حس شادی یا هیجان لذت بخش؛ از آن حالت هایی که چیزی که قبلا مایه لذت بود، ملال انگیز یا بی اهمیت می شود. در این حالت ذهنی بود که بی پرده این سوال را از خودم پرسیدم: «فرض کن به همه اهدافت در زندگی رسیده ای؛ که همه تغییراتی که می خواستی در نهادها به وجود آمده و افکاری که به دنبال شان بودی به یکباره پذیرفته شده اند؛ آیا این خوشحالت می کند؟» و خودآگاه سرکوب نشدنی ام محکم جواب می داد که «نه!»
 
در این لحظه بود که قلبم فرو ریخت. کل اساسی که زندگی ام را بر آن بنا کرده بودم فرو ریخت. کل اساسی که زندگی ام را بر آن بنا کرده بودم فرو ریخت.کل لذت و خوشحالی زندگی ام تعقیب مدام این هدف بود. اهداف دیگر جذابیتی برایم نداشت. به نظر می رسید زندگی ام دیگر هدف و مقصودی ندارد.» بعد از این اتفاق بود که میل پای در یک دور افسردگی شش ماهه گذاشت.

فروپاشی درونی جان استوارت میل شاید مضحک به نظر برسد؛ این که سال ها در آرزوی سفری دریایی باشی و به ناگهان، وقت سوار شدن در قایق، بفهمی که از قایق متنفر بوده ای. اما این تجربه برای همه ما آشناست. همه ما زمانی امید و ایمان مان را به یک چیز از دست داده ایم و از منظر سیاست هم حالا در عصری از آشوب زندگی می کنیم که ایمان به آرمان های قدیم دارد از بین می رود و خلئی پدید می آید. شاید اگر در بحران عقیدتی میل نظر بیندازیم، بتوانیم از آن درسی درباره خودمان و وضعیت سیاسی امروزمان بیرون آوریم.

چه باعث شده بود که میل نخواهد به اهداف زندگی اش برسد؟ قطعا مسئله این نبود که میل فکر می کرد اهداف غلطی را دنبال کرده است. او هرگز فایده گرایی را کنار نگذاشت، هر چند که بعدها آموزه های بنتام را کمی تغییر داد. بحران درونی میل از این پرسش نشئت می گرفت که آیا شادی و رضایت در دنیای کامل و بی نقصی که او به دنبالش بود امکان پذیر است – در دنیایی بدون سختی و ریاضت: «مسئله این بود که اگرچه مصلحین اجتماع و دولت به اهداف شان برسند و تک تک آدم های جامعه آزاد باشند و سلامت و راحت جسمی داشته باشند، لذت های زندگی، که دیگر با ریاضت یا محرومیت حفظ نمی شود، دیگر لذت نخواهد بود.»

میل منظورش را بیش از این توضیح نمی دهد اما او نگران بود که اگر به یک دنیای آرمانی برسیم، بلافاصله آن را بدیهی بگیریم. شاید هم میل دغدغه این را داشت که در دنیای کامل و بی نقص، که چیزی در آن نیست که اشتیاق رسیدن به آن را داشته باشیم و نداشته باشیمش، ممکن است حوصله مان سر برود و گرفتار ملال شویم. به قول آرتور شوپنهاور، «زندگی چونان آونگی میان رنج و ملال در نوسان است.» وقتی شوق رسیدن به چیزی (غذا، سرپناه، معاشر، ثروت، شغل، منزلت، اصلاح اجتماع و از این دست) وجودمان را نگرفته باشد، گرفتار شکنجه های ملال خواهیم بود.

نگرش شوپنهاور به زندگی به طرز عجیب اما جالبی بدبینانه است. شواهدی در دست است که نشان می دهد میل در سال 1826 در وضعیتی شوپنهاوری بود (هر چند قطعا آثار او را نخوانده بود). میل می نویسد که در طول این بحران «شدیدا از فکر کردن به محدودیت ترکیبات موسیقایی در رنج بوده است» - اضطرابی که ویژگی بارز «حالت عمومی» ذهنش در آن زمان بود.

او توضیح داده است که «هر اکتاو فقط پنج نوا دارد و دو شبه نوا» و بر اساس قوانین ریاضی فقط تعداد محدودی از ترکیبات نوایی وجود دارد که وقتی دیگر ترکیبی برای کشف کردن باقی نماند چه بر سر موسیقی (یا آهنگسازان) خواهد آمد؟ و زندگی چه شکلی پیدا می کند وقتی کار اصلاح اجتماعی به پایان برسد؟ آن وقت دیگر چه دغدغه ای برای مان باقی می ماند؟ چطور باید از ملال و افسردگی بگریزیم؟ اینها فکرهای خفقان آوری بودند.
 
 آیا زندگی بدون ریاضت و سختی کشیدن ارزشی دارد؟

اگرچه می توان با اضطراب میل همدردی کرد، با این حال هنوز قطعات موسیقایی جدید نوشته می شوند و اگر واقع بین باشیم، می بینیم که کار بهبود حیات بشر و شرایط اجتماعی هرگز «به پایان» نخواهد رسید. یک چیزی در درون ما ترجیح می دهد که در جستجوی یک آرمان، ریاضت بکشد، به جای آن که به آن برسد.

بازنشستگی برای خیلی ها همین وضعیت را دارد. یک هدف جذاب اما واقعیتی پریشانی آور. میان واقعیت جهان و تصور ما از این که جهان چطور باشد، شکافی هست، میان آنچه داریم و آنچه می خواهیم، میان کسی که هستیم و کسی که می خواهیم باشیم. ما مدام در تلاش هستیم که این شکاف را پر کنیم و حضور همیشگی این شکاف جزئی از زندگی است و حتی آن را پذیرفته ایم و تا حدی دوستش داریم.

میل به اعتراف خودش در سال های نوجوانی یک «ماشین استدلال» بود. چه شد که به ناگهان نگران کمال مکانیکی شد؟ شاید از تصور این که دنیای بدون ریاضت و محرومیت، عاری از صفات انسانی است آزرده شده بود – از این که آن دنیای بی نقص، عاری از جذبه های رومانتیک ناتوانی و سستی بشر باشد. دو سال طول کشید که میل بتواند راهی به خروج از آن بحران بیابد. و فقط بعد از خواندن کتاب های بیشتر، آن هم نه فلسفه که اشعار ویلیام وردزورث، بود که به این نتیجه رسید که دیگر از افسردگی نجات پیدا کرده.

اما شعر رومانتیک وردزورث – آن اشعار شدید احساساتی (و اغلب ماخولیایی)، انزواطلب، خودزندگینامه و پر از تصاویر روستایی – چه چیزی داشت که این چنین معجزه وار میل را شفا داد؟ خود میل می نویسد: «اشعار وردزورث به این دلیل شفابخش ذهن رنجور من بودند که نه فقط زیبایی بیرونی بلکه حالت های احساسی را هم نمایش می دادند و افکار آراسته به احساس را که زیر پرده هیجان مشاهده زیبایی جریان دارند. این اشعار به نظر همان فرهنگ احساساتی بودند که من تمام عمر به دنبالش بودم. هنگام خواندن این اشعار گویی به منبعی لایزال از شعف درونی وصل می شدم، به دریایی از لذت همدردانه و خیالین، که در میان همه ابنای بشر مشترک است؛ که هیچ ارتباطی با سختی کشیدن و رسیدن به کمال ندارد، اما با هر بهبودی در شرایط جسمی یا اجتماعی بشر غنی تر می شود. از این اشعار آموختم که منبع ابدی شادی را کجا بیابم، آن گاه که شرور کبیر حیات از بین بروند... من باید به این احساس می رسیدم که در تأمل در حالت سکون، یک شادی همیشگی و واقعی هست. وردزورث این را به من آموخت.»

میل در پی منبعی قابل اتکا از شادی بود، منبعی که بتواند حتی در صورت تحقق مطلوبیت کامل و تحمل ناپذیر دنیایی که او به دنبالش بود، پا بر جا بماند و شادی ایجاد کند. او به دنبال شادی بود که بعد از پیروزی در جنگ نهایی و حکمفرما شدن سکون، بتواند در برابر هجوم نارضایتی یا ملال ایستادگی کند. پاسخ، که میل در اشعار وردزورث آن را یافت، پناه بردن به توانایی تاثیر پذیرفتن از زیبایی است – توانایی لذت بردن از تأمل آرام و بی سروصدا و غرق شدن در افکار، تصاویر، صداها و احساسات خوشایند و نه فقط ریاضت کشیدن ها.
 
میل از همان عنفوان جوانی تربیت شده بود که فکر کند، که متفکری ساکت و گوشه گیر باشد، لذا هیچ عجیب نیست که سخت به دنبال راهی بود تا مطمئن شود که این کار بعد از به پایان رسیدن کار دشوار اصلاح اجتماعی هم برایش لذت بخش و شادی آور خواهد بود. اما، به قول میل، لذت های خیالین در دسترس «همه ابنای بشر» هستند و نه فقط شاعران و فلاسفه، حق با میل است. همه ما می توانیم در سکوت، لذت و شادی پایدار بیابیم. اگر چنین باشد، حتی دنیای کامل و بی نقص هم دیگر آن قدرها هم بد و ملال آور نخواهد بود.
 
* استاد فلسفه دانشگاه سنت اندروز
انتشار یافته: 1
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
21:55 - 1396/09/27
خیلی عالی بود...به ندرت اسم میل رو شنیده بودم...حتما آثارش رو میخونم...ممنون
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج