فرانسیس مک دورمند؛ آناتومی یک زن سرکش
۷۰۲۷۸۸
۰۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۱۴:۵۵
۲۵۸۲۳ 
فرانسیس مک دورمند یا «فرن»، اسمی که در زندگی روزمره صدایش می کنند، در خیابان چشمگیر است. شصت ساله است با ظاهر زنانی که به تسلطی کامل بر رفتارشان دست پیدا کرده اند. از آرایش فراری است مگر آن که سر کار باشد، موهایش را رنگ نمی کند و از عمل های جراحی که برای زنان هم حرفه اش معمول شده حالش به هم می خورد.

ماهنامه همشهری 24 - ترجمه کیوان سررشته: اواخر سال گذشته، ساعت 7 عصر در پاریس، فرانسیس مک دورمند داشت با سرعتی زیاد از منطقه شمالی رود سن به سمت منطقه جنوبی آن پیاده روی می کرد. گفت: «دارم مسیرم رو تمرین می کنم.» و به سرعت در جهت اشتباه حرکت کرد و کمی جلوتر متوقف شد. پرسید «رودخونه کدوم وره؟» و به خیابان های باریکی که به هر سمتی کشیده شده بودند نگاه کرد. به چپ اشاره کردم و دوباره با چنان سرعتی به راه افتاد که مجبور شدم بدوم تا به او برسم.

وقتی رسیدم داشت زیر لب به قطب نمای ذهنی ناکارآمدش فحش می داد. او بیشتر عمرش را در منهتن زندگی کرده. شبکه های منظم شهری را دوست دارد. مسیری که داشت تمرین می کرد از مرکز ژرژپمپیدو شروع می شد؛ منحل اجرایش با گروه تئاتر تجربی ووستر گروپ؛ گروهی که تقریبا از دو دهه پیش عضوش است. پایان مسیر آپارتمان دوستی در خیابان سن ژرمن بود. قرار بود بعد از اجراها پیاده برگردد خانه و دوست ندارد از نقشه گوگل استفاده کند. تلفن همراه او هنوز دکمه دار و تاشو است. پرسیدم: «می خوای نگاه کنم؟» و دستم را بردم به سمت تلفنم و او چنان واکنشی نشان داد که انگار دست برده ام که ضامن یک نارنجک را بکشم. «نه! نکن!» سرش را محکم تکان داد. «این جوری هیچ وقت یاد نمی گیریم.» از گوشه چشم رود سن را دید و دوباره غیب شد.

آناتومی یک زن سرکش

فرانسیس مک دورمند یا «فرن»، اسمی که در زندگی روزمره صدایش می کنند، در خیابان چشمگیر است. شصت ساله است با ظاهر زنانی که به تسلطی کامل بر رفتارشان دست پیدا کرده اند. از آرایش فراری است مگر آن که سر کار باشد، موهایش را رنگ نمی کند و از عمل های جراحی که برای زنان هم حرفه اش معمول شده حالش به هم می خورد. لباس هایی خوش دوخت ولی راحت و کاربردی پوشیده، اهل مصاحبه و خبر نیست و در بخش اعظمی از بیست سالی که از بردن اسکار بهترین بازیگر زن به خاطر ایفای نقش مارچ گاندرسون، کارآگاه پلیس در آستانه وضع حمل و عجیب خوش برخورد فیلم «فارگو» گذشته، تمام درخواست های مصاحبه را رد کرده است.

مدیر روابط عمومی اش برایم توضیح می دهد شغلش این است که به آدم ها به شکل مؤدبانه ای بگوید بروند پی کارشان. خودش می گوید: «من بازیگری نمی کنم که عکسم رو بگیرن. بازیگرم چون می خوام یه بخشی از یه تبادل انسانی باشم.» مک دورمند در طول دوران کاری 36 ساله خود نقش زنانی گیرا، ولی معمولا نه چندان زیبا، جذاب ولی زمخت را بازی کرده و خودش می گوید آنها معمولا نقشی مکمل در داستان یک مردند. تا امروز او را بیشتر از همه به خاطر مارچ می شناسند ولی مارچ زمان خیلی کمتری از آنچه آدم ها یادشان می آید روی پرده برای خود داشت. خوش قلبی تا حدودی سفیهانه او زورقی بود برای مردان قاتلی که بیشتر فضای «فارگو» را اشغال کرده بودند.

تعداد جالب توجهی از نقش های اولیه مک دورمند زنانی بودند در سایه مردانی با تمایلات خشونت بار. اولین نقش سینمایی او شخصت اَبی در فیلم اول و نوآرگونه برادران کوئن، «تشنه خون» بود. (این دست سرنوشت بود؛ برادران کوئن که آن زمان ناشناخته بودند، بعدها تعدادی از بهترین نقش های مک دورمند را خلق کردند و او و جوئل کوئن هم با هم ازدواج کردند). اَبی بک دختر روستایی واقعی است، یک زن جوان تگزاسی با چشم های گشاد و موهای وز که عادت دارد به مردانی که می ترسد به او آسیب بزنند، نزدیک شود. در «تشنه خون» مک دورمند بیست و چند ساله پرطراوت و با موهای طلایی است و در صحنه هایی که حضور دارد به نظر می رسد نوری روشن تر و گرم تراز دیگران از خود ساطع می کند.

این باعث می شود واقعیتی که خودش اشاره کرد دیده نشود. این که اَبی تقریبا دو بعدی است. مک دورمند در مصاحبه اش به مناسبت انتشار «تشنه خون» در مجموعه کرایتریون در سال 2016 گفته: «یک چیزی که همیشه تونستم بهشون بدم یه جور پیچیدگی بوده که می تونه ایده خامی رو که راجع به یه چیزی دارن پر کنه.» این توانایی برای اشاره به یک زندگی درونی جذاب و خارج از دسترس تماشاگران، باعث شکوفایی مسیر شغلی او به عنوان یک بازیگر مکمل و شخصیت پرداز شد. او شخصیت های حاشیه ای را می گیرد و آنها را تبدیل می کند به پرمایه ترین افراد فیلم. همین اتفاق در مورد بیوه آتشین فیلم تقریبا مشهور، که صحنه های معدودی داشت

ولی برای مک دورمند یک نامزدی اسکار به ارمغان آورد، برای کارمند بیچاره باشگاه ورزشی در «بعد از خواندن بسوزان» و برای تدوینگر شبیه موش کور فیلم «هایل سزار!» هم افتاد. مک دورمند برایم توضیح می دهد که اگر در تئاتر می ماند تمام نقش های زن اصلی و مهم را بازی می کرد ولی در هالیوود ظاهرش او را از رقابت خارج کرد: «زیادی پیر بودم، زیادی جوون، زیادی چاق، زیادی لاغر، زیادی بلند، زیادی کوتاه، زیادی روشن، زیادی تیره - ولی از یه جایی به یک «دیگری» احتیاج پیدا می شه. منم تصمیم گرفتم توی اون «دیگری» خیلی خوب باشم.»

آناتومی یک زن سرکش

سال ها شنیدن چنین حرف هایی از زبان مسئولان انتخاب بازیگر در او یک اجتناب سرکشانه از سطحی نگری و نوعی خودآگاهی عمیق ولی منقطع ایجاد کرده است. برای مثال در مصاحبه های عمومی وزنش را اعلام می کند ولی حاضر نیست موقع فیلمبرداری مانیتور را ببیند. خودش می گوید: «ترجیح می دم نبینم که چقدر چاقم.» او می خواهد کاری را که به ستاره ها داده می شود، انجام دهد ولی از این که عکسش را بگیرند متنفر است. آینه قدی ندارد. در دهه گذشته چیزی در مک دورمند تغییر کرد: درست وقتی به آن سنی رسید که بیشتر بازیگرها چون نقشی برایشان نیست شروع می کنند به محو شدن یا می روند بهت حاشیه قصه، او به جایگاه نقش اول رفت.

طی چند دهه، تخصص او تصویر کردن زندگی زنانی بود نه آنقدر جذاب که بشود دو ساعت پشت سر هم تماشای شان کرد و او وقتی سنش بالا رفت به جای تغییر دادن نوع بازیگری اش تصمیم گرفت آستین بالا بزند و زنان حاشیه را به مرکز بیاورد. در سال 2009 کمی قبل از آن که رمان الیزابت استراوت، «اَلیو کیتریج»، برنده جایزه پولیتزر شود امتیاز آن را خرید. با یکی از دوستانش، جین اندرسون فیلمنامه نویس، کار روی یک بازسازی بلند برای شبکه اچ بی اُ را شروع کرد. اندرسون برایم گفت: «بعدا بهم اعتراف کرد که نگران بوده؛ نمی دونسته می تونه خودش از پس یه فیلم بربیاد یا نه.» مک دورمند مدام می خواسته اَلیو از صحنه ها بیرون برود و تبدیل شود به یک نقش مکمل.

«بهش گفتم فرن اسم داستان هست «اَلیو کیتریج»! نمی شه شخصیت فرعی باشه که!» بعد از سال های طولانی کاری که در آن تنها قدرت مک دورمند و به قول خودش سهم بازیگر، نه گفتن بوده، این پروژه اولین کاری بود که برای خودش تهیه می کرد. این همچنین اولین تلاش متمرکز او برای خلق داستانی زنانه بود که به اندازه زندگی زنان واقعی پیچیدگی داشته باشد. می گوید: «دلم می خواست به آدم ها راه های مختلفی رو که زن ها از طریق اونا احساسات شون رو بیان می کنن نشون بدم. کاری که توی یه نقش بزرگ خیلی راحت تر می شه انجام داد تا توی نقش های فرعی و مکمل قهرمان های مرد. کلا زن هایی که نقش مکمل مردها رو دارن - زیادی گریه می کنن.»

مک دورمند اصرار داشت حق اَلیو را برای گریه نکردن بگیرد و با کارگردان، لیزا کولودنکو بر سر این موضوع که آیا اَلیو باید در چند لحظه کلیدی گریه کند یا نه جنگ داشت. تعادلی که در نهایت به آن رسیدند موفق بود. «الیو کیتریج» در سال 2015 برنده هشت جایزه امی از جمله جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن در سریال کوتاه تلویزیونی یا فیلم تلویزیونی برای مک دورمند شد. پاییز امسال او ستاره فیلمی شد که یک ضد قهرمان زن تند و تیز دیگر دارد؛ نقشی که برای خودش نوشته شده: شخصیت میلدر در «سه بیلبورد خارج از ایبینگ، میزوری» کاری از مارتین مک دانا. مک دورمند نقش مادری را بازی می کند که دخترش قربانی تجاوز و قتل بوده و او عزم کرده آنقدر به پلیس آنجا فشار بیاورد تا به این پرونده چنان که باید توجه کنند.

میلدرد شخصیت پیچیده ای است - زنی است خشن (گاهی به شکلی گیج کننده)، بددهن، عصبانی، بی رحم و کمی دیوانه. کسی که لباس سرهمی مکانیکی می پوشید، پس سرش را تراشیده و پاکوبان در شهر آماده است زمین را به آتش بکشد. مک دورمند در این نقش، بیشتر به دلیل سکونی که دارد، بسیار پر ابهت است. پشتش مثل سیخ صاف است. راه نمی رود، شیلنگ می زند. خودش می گوید: «واقعا مثل یه مرد بازیش کردم، شخصیت رو کاملا بر اساس جان وین و فیلم های جان فورد گرفتم، چون یه قصه دو ساعته است. این شخصیت ها از هیچ می آن بیرون، خیلی احتیاجی به پس زمینه ندارن. لازم نیست توضیح بدی چرا این شکلی ان. همین مدلی ان که هستن.»

آناتومی یک زن سرکش

بازی در فیلم سه بیلبورد خارج از ایبینگ، میزوری

مک دانا به میلدر بیشتر مثل شخصیتی مارلون براندویی فکر می کرد. او برایم می گوید: «هر دومون شخصیت رو دوست داشتیم. هر دومون عاشقش بودیم ولی نمی خواستیم اصلا کاری کنیم که دوست داشتنی تر بشه یا آداما عاشقش باشن. برای یه بار هم که شده لازم نبود وجه زنانه یا وجه دورانی یا مادرانه و مراقبش رو نشون بدیم. جفتمون گفتیم گور باباش، این بار داریم یه کار دیگه می کنیم.»

فرقی ندارد قبول داشته باشید که خشم و خشونت با «وجه زنانه» همخوانی ندارد یا از این جمله که راه رسیدن یک بازیگر به نقش میلدرد «مثل مرد بازی کردنش» باشد. خوشتان بیاید یا نه در هر حال دیدن شخصیت زن قهرمانی مثل میلدرد چیزی شگفت انگیز در خود دارد. در فیلم هیچ تلاشی برای تعدیل سوگ او یا حتی اشاره به این که قبلا مادر خوبی بوده انجام نشده. او برای لذت تماشای ما یا برای درس اخلاق خلق نشده؛ او فقط هست و به سمت جهان کوکتل مولوتف پرت می کند.

مک دورمند یک روز عصر بعد از تمرین با ووستر گروپ به کافه ای روبروی مرکز پمپیدو آمد تا با کیتولک، کارگردان این اجرا و موسس و مدیر ووستر گروپ، الیزابت لوکامپت، قهوه بنوشد. مک دورمند می خواهد روی صحنه با این زنان بمیرد، یا حداقل این چیزی بود که موقع نوشیدن می گفت. در سال 1999، بعد از دیدن یکی از اجراهای گروه سراغ لوکامپت رفت تا بپرسد آیا می تواند به آنها بپیوندد. نمی خواست نقش هایی سینمایی قبول کند که او را از پسر خردسالش دور می کردند. آن موقع آدم ها او را در سوپرمارکت نگه می داشتند و ازش می خواستند لهجه اش در «فارگو» را تقلید کند و ووستر گروپ یکی از پیشگامان تئاتر آوانگارد، به شکلی دلچسب از ماشین ستاره ای هالیوود جدا بود.

مک دورمند گفته بود: «احتیاج به کار دارم و احتیاج به یه مونه.» لوکامپت قبول کرده بود. بعد از مدتی مکالمه مان به موضوع حضور من می رسد. لوکامپت و ولک کنجکاو بودند که مک دورمند خودش را در چه دردسری انداخته. ولک می خواست بداند: «قراره ازت عکس بگیرن؟» بعد هم برگشت به سمت من: «قراره بره روی جلد؟»

مک دورمند چهره اش را در هم کشید: «نه، نه، هیچ وقت...» حرفش را قطع کرد: «من آدم روی جلد نیستم.»

آناتومی یک زن سرکش

بازی در فیلم فارگو

همین اواخر، مک دورمند در برنامه خیریه ای برای ایستگاه رادیوی محلی اش خودش را این طور معرفی کرده بود: «سلام. اسم من فرانسیس لوئیس مک دورمنده که قبلا به اسم سینتیا آن اسمیت شناخته می شدم. من در سال 1957 در شهر گیبسون ایالت ایلینوی به دنیا اومدم. خودم رو یک آمریکایی معمولی وایت ترش می دونم.» (White Trash یا «آشغال سفید» لفظی توهین آمیز برای اشاره به سفیدپوستان فقیر حاشیه نشین در آمریکاست.) توضیح می دهد که «پدر و مادرم وایت ترش نبودن. مادر خونی ام وایت ترش بود.»

مک دورمند آخرین، و فکر می کند نهمین کودکی بود که نورین و ورنون مک دورمند به فرزندی پذیرفتند. ورنون کشیش فرقه مریدان مسیح بود که استعداد خوبی در ایجاد پایگاه های جدید برای این کلیسا داشت. او و نورین هر چند سال یک بار بین اجتماعات مختلف طبقه کارگر در ایالت های جنوبی و غربی حرکت می کردند و چون نورین هیچ وقت نتوانسته بود بارداری اش را با موفقیت به انتها برساند، هر کجا که می رفتند کودکی را به فرزندی می گرفتند. آنها از طریق سیستم بهزیستی دو فرزند گرفتند، یک پسر و یک دختر، در اواخر دهه 50 سومی را هم از این سیستم گرفتند، یک دختر یک ساله به نام سینتیا، که گویا فرزند زنی جوان از اعضای کلیسا بوده. نام او را به فرانسیس تغییر دادند.

در اواخر نوجوانی به مک دورمند گفته شد که می تواند مادر خونی خود را ببیند و او این پیشنهاد را رد کرد. فکر می کرد خشمی که نسبت به ناخواسته بودن داشته حالا تبدیل شده به بخش بسیار مهمی از ذهن و روانش. با این حال وقتی خودش را مثل مادر خونی اش «وایت ترش» می نامد، لحن افتخارآمیزی دارد و بخش بزرگی از مسیر کاری اش را به بازی در نقش زن هایی گذرانده که به نوعی با این توصیف همخوانی دارند. او در توصیف دوران کودکی اش با خانواده مک دورمند می گوید: «یه جورایی شبیه کتابای نورم راک ول بود.» مناجات خوانی، شام اسپاگتی، کمپ های تابستانی کلیسایی که پدرش برگزار می کرد.

با این که نورمن معمولا به صورت تمام وقت به عنوان منشی کار می کرد و بچه هایزیادی را باید تر و خشکم می کرد ولی سعی داشت هر طور شده هر شب یک دسر خانگی درست کند. خانواده معمولا بین اجتماعات کوچک کشاورزی در حرکت بودند. زنان طبقه کارگری که مک دورمند نقش شان را بازی می کند برایش از کودکی آشنایند. می گوید: «اونا آدمایی بودن که بغلم می کردن و بزرگم کردن و اخلاق کاری که دارم از اونا اومده.» به همین دلیل است که او خودش برای نورپردازی و تنظیم دوربین سر صحنه حاضر می شود در حالی که معمولا انتشار می رود این کار را بدل هایی که برای این تمرین های فنی استخدام شده اند انجام دهند. مک دورمند اگر شدنی باشد اجرای گریم و موی خودش را هم خودش انجام می دهد.

می گوید: «من عضو گروهم، بیرونش نیستم. دوست دارم درست وسط همه چیز باشم وگرنه باعث انزوا و شکنندگی می شه.» در دبیرستان بود که برای اولین بار در نقش لیدی مکبث بازی کرد. چهارده سالم بود و معلم ادبیات شان از دانش آموزان خواسته بود صحنه هایی از متون شکسپیر را بعد از کلاس آماده کنند. برایم می گوید: «وقت زیادی رو تنهایی کتاب می خوندم و این اولین باری بود که ادبیات من رو می برد به یه فضای عمومی که می تونستم اونجا اونو با آدامای دیگه به اشتراک بذارم.» بعد از آن شروع کرد به بازی در نمایش های مدرسه؛ نه در نقش اصلی، بلکه در شخصیت های رنگارنگی که جیغ زنان وارد می شدند یا غش می کردند روی زمین.

آناتومی یک زن سرکش

بازی در فیلم سرزمین شمالی

بعد به کالج بتانی در ویرجینیای غربی رفت و در آنجا تنها کسی بود که در کلاسش مدرک تئاتر گرفت. در 24 سالگی، وقتی به تازگی کارشناسی ارشد بازیگری از دانشگاه ییل گرفته بود، یک نقش در فیلم «تشنه خون» به او پیشنهاد شد که نقطه آغاز مسیر فعالیت حرفه ای و همراهی 33 ساله اش با جوئل کوئن بود. از همان ابتدا آنها با احترامی همیشگی با خواست های یکدیگر روبرو شدند. مک دورمند برایم می گوید: «کشف جدیدی بود که می تونستم هم کسی رو دوست داشته باشم و هم باهاش کار کنم و احساس تهدید نکنم از طرفش.» او در روابط گذشته اش همیشه با احساس تابع بودن طرف بود. «ولی با جئول این اتفاق نیفتاد. این جوری بود که وای واقعا!

خدای من! واقعا می تونم عشق و زندگی داشته باشم - نه این که چیزی رو تسلیم کنم، بابت چیزی لازم نیست عذرخواهی کنم، لازم نیست چیزی رو پنهان کنم.» خانواده «مک کوئن» تعبیری که مک دورمند برای صحبت از نتیجه ازدواجشان استفاده می کند، حالا دو سکونتگاه دارد. یک آپارتمان در منهتن، که چند دهه آنجا زندگی کردند و یک خانه 120 متری در جایی که مک دورمند ترجیح می دهد اسمش را بگذارد یک شهر بی بام در شمال غربی کشور. اینجا همان جایی است که مک دورمند بیشتر زمانش را در آن می گذراند و حتی به من اجازه نداد ایالتش را هم بگویم؛ نه که نگران باشد مردم ردش را بگیرند بلکه چون احساس می کند باید از شهر بی نامش محافظت کند.

او در فعالیت های محلی برای ایجاد مسکن ارزان و حمایت از رادیوی محلی مشارکت دارد. آنجا پنیرفروش ها می آیند این سمت داخل تا وقتی وارد مغازه شد بغلش کنند. روز قبل از پروازم به آنجا برای دیدنش، مک دورمند بعد از مدتی سبک و سنگین کردن تصمیم گرفت من را به خانه اشراه ندهد. در ایمیل برایم نوشت: «مال خودمه. از او مقاله هایی که توش بازیگرها زندگی خصوصی شون رو نشون می دن هم خوشم نمی آد.» این بخشی از نامه بلندی بود که در مورد رابطه پیچیده اش با خشم، با درد ناخواسته بودن نوشته بود. برای همین هم اصرار کردم. تاثیری نداشت. جوابش یک لینک بود به صفحه معماری که به آنها در آخرین بازسازی خانه شان کمک کرده بود. یک چالش: «حدس بزن کدوم خونه مال ماست!»

به همین دلیل با هم رفتیم کوه، مک دورمند بهم گفته بود که او را در پارکینگ کافه ای در آن نزدیکی ملاقات کنم و وقتی رسیدیم مثل یک سرباز صاف نشسته بود. یک «دامن کوهنوردی» پوشیده بود. سوار ماشینش شدیم و به یک چشمه آب رفتیم تا بطری های مان را پر کنیم. بطری ها را بعدش گذاشت در کوله ای که پر بود از سیب و پنیر برای ناهار. همان طور که راهمان را به سمت کوه باز می کردیم، برایم درباره پروژه بعدی اش با جین اندرسون گفت که بر اساس سه گانه رمان های کنراد ریشتر با عنوان «زمین در حال بیداری»، چاپ شده در دهه 40 و 50 است و دارند از آن برای یک سریال تلویزیونی کوتاه اقتباس می کنند. او پیرترین بخش زندگی شخصیت اصلی، سیرد، را بازی می کند؛

یکی از زنان مهاجر که بچه اش مرده به دنیا می آید و در حالی که هنوز غرق در خون است خودش را روی یک بوقلمون وحشی می اندازد و گردنش را می شکند تا دیگر فرزندانش گشنه نمانند. مک دورمند با ذوق دست می زند: «فوق العاده نیست؟ کدام بازیگری هست که دلش نخواد این رو بازی کنه؟» روی چند سنگ در جنگل می نشنیم و او شروع می کند به باز کردن بسته های پنیر و بیسکوئیت. می گویم به خیالم جواب سوالی را که می خواهم بپرسم می دانم، ولی به هر حال:

- چرا این نقش ها؟ چرا این زن ها؟
- چه نوع زن هایی؟
- زن های بددهن یا خشمگین یا خشن.
- خب، می دونم که خودم بددهنم و حرف تو دلم نمی مونه، ولی نمی دونم. باحالن!

آناتومی یک زن سرکش

لقمه اش را می خورد و فکر می کند. «مسئله فقط این نیست که اونا عصبانی ان، بیشتر اینه که...» مکث می کند. «نظرهای سیاسی ام شخصی ان ولی خیلی از سیاست های زنانه ای که دارم وارد کار حرفه ای ام می شن. چون من شخصیت های زن رو بازی می کنم این فرصت رو دارم که شکل نگاه آدم ها به اونا رو عوض کنم. حتی اگه آگاهانه این کار رو نکنم، بالاخره خودش اتفاق می افته، به این دلیل که من چطور به عنوان یک زن به عنوان یه آدم خودم رو نشون می دم. جوری نشون می دم که کلیشه ای نیست، حتی یه نقش کلیشه ای رو بازی کنم.» شانه ای بالا می اندازد. «دیگه نمی تونم این رو از خودم کم کنم. وقتی جون تر بودم می تونستم.»

می پرسم: «چرا؟ این فقط اتفاقیه که با سن می افته؟» «بله.» با جدیت سری تکان می دهد و کمین پنیر می خورد. «یکی دیگه از اتفاقای فوق العاده ای که با بالا رفتن سن می افته، زندگیت روی صورتت نوشته می شه.» اگر شما یک زن باشید و به درجات جدیدی از شهرت و شناخته شدگی، آن هم به شکل متناقضی از طریق پس زدن هرگونه تمایلی به آنچه نگاه مردانه می نامیم - یا نگاه صنعت سینما، یا طرفداران - رسیده باشید تصور این که مجله ای بخواهد در مورد شما یک مقاله بنویسد چیزی عمیقا آزار دهنده در خود دارد.

چهار ماه بعد از شروع ملاقات های مان، مک دورمند برایم نوشت تا بگوید به نظرش دیگر نباید درباره او بنویسم، می خواهد بنشینیم و فکر کنیم. یک موضوع ارزشمندتر پیدا کنیم. در ملاقات بعدی مان بهم خبر داد که برای عکاسی حاضر نخواهد شد: «از این کارا نمی کنم. باید از عکسایی که از کارام هست استفاده کنی. مثل شخصیت هام. بعد دیگه کارم تبلیغ خودم نیست.» در نهایت موافقت کرد عکاسی شود ولی درخواست کرد که جلسه عکاسی تا جای ممکن شبیه جلسات معمول اینچنینی نباشد. گریمور و طراح لباس نداشته باشیم. اولش وقتی خواستیم درباره «رویکرد» صحبت کنیم، پیشنهاد داد: «رویکرد بی رویکرد. فقط خودم در نقش خودم.»

مک دورمند در نقش خودش شلوار جین گشاد آبی پوشیده بود، یک تی شرت آستین بلند، صندل و یک ژاکت گشاد جین. شخصیت های او را وقتی تنها می شوند نوعی ناخودآگاهی مبهوت کننده در بر می گیرد. در این لحظات در فیلم، می توانید نقاب شان را ببینید که پایین می افتد و یک فرد کامل نمایان می شود. توانایی او برای رسیدن به این نقطه در جلوی دوربین یکی از استعدادهای منحصر به فردش است. کنجکاو بودم که ببینم این اتفاق در روز عکاسی هم می افتد یا نه. یک مهندسی معکوس در آشکارسازی؛ وقتی فرن نقش فرن را بازی می کند. ولی اگر هم آن لحظه رخ داد، فقط برای دوربین و شاید عکاس قابل دیدن بوده.

ساعت ها می گذشتند و مک دورمند اتاق را در وضعیت وحشت ملایمی نگه می داشت. مدام به گروه عکاسی می گفت: «من هیچ وقت از این کارها نمی کنم. هیچ وقت این کار رو نمی کنم.» بالاخره یکی پرسید: «خب پس چرا داری می کنی؟» او هم گفت: «نمی دونم!» به نظر می رسید که واقعا دارد به سوال فکر می کند: «فکر کنم کار بیشتری می خوام.» در انتهای روز، گروه بیرون رفتند تا چند عکس خارجی در کوچه ای پشت استودیو بگیرند و مک دورمند کنار پیاده رو سه پسر نوجوان را دید. صدای شان کرد و گفت می شود بیایند و بنشینند و وقتی دارند از او عکس می گیرند حرف بزنند؟ توضیح داد که: «برای یه مجله ست.» اولش پسرها مطمئن نبودند. یکی شان باته لبخندی گفت: «نمی خوایم زودتر از موقع مشهور بشیم.» مک دورمند گفت: «خواهش می کنم.»

دستش را دراز کرد سمتشان: «باید عکسم را بگیرن. فقط بیایین و کنارم بشینین که مجبور نباشم توی عکس تنها باشم.» قبول کردند و چند دقیقه ای کنارش نشستند و او از آنها درباره لباس های شان، مدرسه شان، اسم شان و کارهایی که دوست داشتند بکنند پرسید. نم نم باران شروع شده بود، ولی مک دورمند خوشحال بود. نور خوبی رویش بود ولی سه پیکره کشیده بخش زیادی اش را پنهان کرده بودند. با علاقه با همبازی هایش گفتگو می کرد؛ عضوی از گروه بود. انگار بقیه ما هیچ کدام آنجا نبودیم.

انتشار یافته: 1
در انتظار بررسی:0
United States
22:08 - 1397/02/08
این خانم رو زیادی بزرگ کردین،اصلا از لحاظ روانی متعادل نیست۰
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج