بررسی دیالوگ‌های غریب و پرطمطراق سریال «برادرجان»
۸۷۰۰۵۰
۱۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۸:۴۱
۹۸۷۱ 
وجه مشترک تمام آثاری که با فیلم‌نامه سعید نعمت‌الله ساخته می‌شوند، دیالوگ‌های غریب و اغلب ناملموس آن‌هاست؛ دیالوگ‌هایی که خیلی وقت‌ها در دهان بازیگران درسته جا نمی‌گیرند و خیلی وقت‌ها حالت تصنعی به گل سریال می‌دهند.

روزنامه هفت‌صبح - مرجان فاطمی، احمد رنجبر: وجه مشترک تمام آثاری که با فیلم‌نامه سعید نعمت‌الله ساخته می‌شوند، دیالوگ‌های غریب و اغلب ناملموس آن‌هاست؛ دیالوگ‌هایی که خیلی وقت‌ها در دهان بازیگران درسته جا نمی‌گیرند و خیلی وقت‌ها حالت تصنعی به گل سریال می‌دهند. هر بار زمان پخش هرکدام از این سریال‌ها، بار‌ها به دیالوگ‌های عجیبشان اشاره کرده‌ایم و پرسیده‌ایم که آیا شخصیت‌های یک سریال نباید بر اساس جایگاه و طبقه‌ای که در اجتماع برایشان تعریف شده صحبت کنند؟

در «برادر جان» با دو خانواده روبه رو هستیم؛ یکی حجره دار میدان تره بار و دیگری مالباخته‌هایی که روی ماشین کار می‌کنند و صبح و شب کنار مسافر‌ها روزگار می‌گذرانند. با تماشای یک قسمت از سریال هم می‌شود فهمید دیالوگ‌هایی که از زبان شخصیت‌ها بیرون می‌آید ربطی به دنیا و شیوه زندگی این افراد ندارد. زمان پخش سریال پشت بام تهران، پرونده‌ای را به آنالیز دیالوگ‌های شخصیت‌ها اختصاص دادیم و خواستم مخاطبان خودشان در این باره قضاوت کنند. حالا هم سراغ بعضی دیالوگ‌های شخصیت‌های اصلی برادر جان رفته‌ایم تا خودتان درباره‌شان قضاوت کنید.

دیالوگ‌های کریم بوستان

کریم بوستان در قسمت دوازدهم وقتی آراز جلوی در خانشان می‌آید، می‌گوید لیلا دیگه تمومه. دیگه لب‌ها و زبونت. مجوز بردن اسمشو ندارن.

در قسمت ششم بعدازاینکه خواستگاری لیلا و آراز به هم می‌خورد، کریم بوستان روبه لیلا می‌گوید: دلم به خیرت بود، اما زبونم به هوای نفس، هوای نفس واسه من یه خرده جلفه. گرفتارش شدم.

توی قسمت پنجم، کریم بوستان وقتی می‌خواهد ستار را قانع کند که به خواستگاری آراز از لیلا رضایت دهد. به او می‌گوید: تیکه پرونی دور زندگی اون‌ها نداریم. من تا ابدالدهر طلبکار و دلخور چاووشم اما، ... ستار بغضمون رو خالی کنیم و خاطرخواهی لیلا؟

چاوش در قسمت هفتم به کریم می‌گوید بیاید پولش را بگیرد و بی سروصدا برود. او جواب می‌دهد این همه سال دویدم دنبال حقم حالا تو صدا خفه کن گلوله در کنم؟ چاوش می‌گوید: پس دردت چیه؟» جواب می‌دهد: «دردم؟ ظالم، مظلوم»

نکته: کریم بوستان توی کل سریال یک تکیه کلام خاص دارد. او در موقعیت‌های مختلف از واژه جلف استفاده می‌کند. مثلاً می‌گوید: تو سن من این حرف‌ها یه مقدار جلفه. یا مثلاً درخواستش این است که جلفم نکن یا هوای نفس واسه من یه خرده جلفه.

چرا همه اینطوری حرف می‌زنند؟

بازیگر نقش: علی نصیریان

نام کاراکتر: کریم بوستان

سن تقریبی: ۸۰ - ۷۰ سال

سطح سواد: نامعلوم

شغل: راننده تاکسی

آنالیز شخصیت: کریم بوستان، یک مرد شکست خورده و تنهاست مردی که از اعتمادش سو استفاده شده و ۱۵ سال است نمی‌تواند حقش را از وارث شریکش بگیرد. او حالا یک همسر بیمار دارد و وضع مالی خانواده‌اش خوب نیست. خودش روی یک ماشین کار می‌کند و چاره‌ای جز صبوری ندارد. پسرش وضع مالی خوبی ندارد و مدام در پی انتقام و سهم خواهی است. دخترش لیلا عاشق برادر چاوش است و وسط همه این اتفاق‌ها باید به ازدواج او هم تن بدهد.

نسبت دیالوگ با موقعیت اجتماعی شخصیت: پیرمردی که نصف زندگی‌اش را در بازار میوه و تره بار گذرانده و ۱۵ سال است برای درآوردن خرجی خانواده، روی یک ماشین کار می‌کند، طبیعتاً نمی‌تواند تا این حد شسته رفته و اتو کشیده صحبت کند که مثلاً بگوید: دیگه لب‌ها و زبونت مجوز بردن اسمشو ندارن. نهایتاً شاید بگوید: «دیگه حق نداری اسم لیلا رو بیاری. یا مثلاً عبارت «خالی کردن بغض روی خاطرخواهی» آن‌قدر ادیبانه است که بیشتر به درد متون ادبی می‌خورد.


دیالوگ‌های چاوش

در قسمت اول به آراز می‌گوید: ۱۵ ساله دارد به طبل رسوایی من می‌کوبن که چاوش دزده اون که خالمونه میگه بالا کشیدی از بقیه چه توقعی دارم.

وقتی آراز سراغ لیلا می‌رود و تصمیم می‌گیرد علیه چاوش قسم بخورده چاوش در قسمت دوازدهم رو به آراز می‌گوید: سنگین عاشقت بودم، رنگین عاشقت بودم، اما دیگه نیستم.

در قسمت بیست و سوم، بعدازاینکه مهتاب برمی گردد خانه، اما به چاوش محل نمی‌گذارد. بادل پر به او می‌گوید: اخمت اذیتم می‌کنه. اینکه هم میگی ظالم اذیتم می‌کنه. اینکه بهم نگاه نمی‌کنی اذیتم میکنه، اونم الان که سیاهپوش نداشتن داداشمم. الان که دارم پدر میشم الان که رسوام، رسوا تو میدون. گور بابای میدونه رسوام تو خونه ام درد تو نیستی، اما درمون تویی چشم چاوش خیسه. تا حالا خیس دیده بودیش از دیشب تا حالا خیسه سر داداش نداشته‌ام. سر اینکه تو تحویلم نمی‌گیری ....

نکته: سنگین‌ترین دیالوگ‌های سریال برای چاوش نوشته شده دیالوگ‌هایش بیشتر شبیه واگویه ذهنی است. طوری که به نظر می‌رسد از شیوه سیال ذهن برای نوشتن دیالوگ استفاده شد. او از جمله‌های کوتاه: تیز، محکم و چکشی و بعضاً تکراری استفاده می‌کند.

چرا همه اینطوری حرف می‌زنند؟

بازیگر نقش: حسام منظور

نام کاراکتر: چاوش

سن تقریبی: ۴۰-۴۵

سطح سواد: نامعلوم

شغل: حجره دار میدان تره بار

آنالیز شخصیت: بعد از پدر، بزرگ خانواده بوده و از آنجایی که همیشه همه را تحت حمایت مالی و عاطفی خودش داشته، الان از همه انتظار دارد که تحت فرمان او باشند. بعد از پدرش تمام مسئولیت‌ها به گردن او بوده. وضع مالی خوبی نداشته و تصمیم گرفته به همین دلیل، حق کریم بوستان را نادیده بگیرد. با یک زن ثروتمند استفاده کرده و با کمک ثروت او خودش را بالا کشیده و حالا همه را از بالا نگاه می‌کند و نمی‌تواند بپذیرد کسی زیر بار حرف و نظر او نرود. با این حال هنوز هم از پدرش حساب می‌برد و دچار عذاب وجدان است.

نسبت دیالوگ با موقعیت اجتماعی شخصیت: چاوش حجره دار میدان تره بار است و مدام با مردم بازار نشست و برخاست دارد. درست است که به لحاظ جایگاه، بالاتر از حنیف قرار دارد، اما با توجه به شناختی که از افراد این گروه از جامعه داریم چنین فردی از عبارت سنگین عاشقت بودم، رنگین عاشقت بودم» استفاده نمی‌کند. به نظر می‌رسد حسام منظور هنوز نتوانسته است از نقش شازده ارسلان سریال «بانوی عمارت» خارج شود.


دیالوگ‌های آراز

در قسمت دوازدهم عاطفه از آراز می‌خواهد برای اینکه مبادا علیه چاوش قسم بخورد فرار کند. آراز جواب می‌دهد: «عاطفه گنده‌ای تو مغزم با انگ بستن به لیلا خودتو کوچیک نکن.

وقتی رسول در قسمت هجدهم به آراز طعنه می‌زند و می‌گوید خداروشکر که فقط چای دو رنگ ریختن را از چاوش یاد گرفتی آراز با لحن شاکی جواب می‌دهد: لحنت منو نبره سمت اینکه داره از این هچل خونوادگی خوشت میاد. هرکی گفته تو روی بزرگتر وایسادن گندگیه، یا گندگی رو بلد نیست یا خیلی حقیر و کوچیکه. بعد هم می‌گوید: «ظلم رو ببینم و دم نزنم چی ام پس؟

در قسمت یازدهم، آراز نگران از اینکه مهر چاوش را از دست داده، توی ماشین کنارش می‌نشیند و او را بغل می‌کند و می‌گوید: نوک دماغم رو سوزوندم تا قلبم برام بمونه. قلبمی دادا

نکته: آراز به خاطر یک زخم قدیمی، کم خواب است این کم خوابی باعث شده تا لحن صحبت کردنش تغییر کند و همیشه خسته به نظر برسد. بیشتر از بقیه بحث‌های فلسفی می‌کند و وارد مسئله حق و ناحق می‌شود.

چرا همه اینطوری حرف می‌زنند؟

بازیگر نقش: سجاد افشاریان

نام کاراکتر: آراز

سن تقریبی: ۳۲ سال

سطح سواد: احتمالاً لیسانس

شغل: قهرمان موتورسواری

آنالیز شخصیت:  آراز پسر کوچک خانواده است. ۱۵ سال پیش پدر و مادرش را از دست داده و تمام این سال‌ها تحت حمایت چاوش بزرگ شده. او قهرمان موتورسواری است، اما یک روز موتور می‌افتد و سرش قاچ می‌خورد و از آن به بعد کم خواب می‌شود، برای همین هم معمولاً خسته است و قدرت تصمیم گیری ندارد. چاوش آن‌قدر برایش بزرگ و مهم است که به خاطر او حاضر است از عشقش بگذرد. او حالا در شرایطی قرار گرفته که مطمئن شده برادرش تمام این سال‌ها به او دروغ می‌گفته. کریم بوستان از او می‌خواهد علیه برادرش قسم بخورد. بین نادیده گرفتن برادر و قسم دروغ، دچار تلاطم می‌شود.

نسبت دیالوگ با موقعیت اجتماعی شخصیت: به هرحال آراز هم از خانواده پدری است او هم لحن صحبت کردنش مشابه برادرانش است و به زبان کوچه و بازار حرف می‌زند، اما دیالوگ‎هایش یک مقدار پیچیده‌تر از سایرین است و این تضاد به چشم می‌آید. مثلاً از عباراتی مثل انگ بستن» و «ظلم را دیدن و دم نزدن و. استفاده می‌کند.


دیالوگ‌های حنیف

حنیف در قسمت ششم رو به لیلا می‌گوید: آراز دستخط پیدا کرده از حاجی بدری که کریم بوستان طلبکار شه چاوش سوزوندنش. گفت آراز زبون باز کنه خفتشه. عنقریبه زبون باز کنه.

در همان قسمت، حنیف به لیلا می‌گوید: «آراز آواره شده لیلا، خواب که نداشت هیچ، حالا خوراکم نداره. این راهشه؟ آراز بهت احتیاج داره لیلا من داداشتم میگم آراز رو می‌خوای؟

در قسمت بیست و دوم، وقتی چاوش از حنیف می‌خواهد خانه منیژه را آتش بزند، قبول نمی‌کند و می‌گوید: دیدم عاشق میشن، اما ندیدم چطوری عشق رو آتیش میزنن و حنیف با همان لحن لاتی همیشگی در قسمت بیست و یکم به آراز می‌گوید: بپرس تا بهت بگم میشه از عشق گذشت واسه خونواده، میشه از دوست داشتن گذشت واسه خونواده، میشه از شکم و جون گذشت واسه خونواده»

نکته: صدای حنیف خش دار است و لحنش همیشه طوری است که انگار قصد دارد دعوا کند. یک گارد همیشگی همراهش است. معمولاً با توجه به جایگاه اجتماعی‌ای که دارد، بعضی کلمات را همراه با کلمات مشابه به کار می‌برد. مثلاً می‌گوید: «قرار مرار یا گرسنه مرسنه.

چرا همه اینطوری حرف می‌زنند؟

بازیگر نقش: کامران تفتی

نام کاراکتر: حنیف

سن تقریبی: ۳۵ سال

سطح سواد: نامعلوم

شغل: نوچه چاوش

آنالیز شخصیت: از بچگی یتیم بوده و حاج بدری زیر پر و بالش را گرفته است همیشه آرزو داشته چاوش او را به عنوان تنها برادرش بپذیرد، برای همین هم در رقابت با آراز بوده است. مثل نوچه‌ها رفتار می‌کند و هیچ چیز توی این دنیا برایش مهمتر از چاوش نیست. خودش بار‌ها گفته است که چاوش برایش مثل خداست و مقابل هرکس بخواهد با او بد رفتار کند، می‌ا